رها

آزاد و رها...همچون آینه یی که تکثیرت می کند...!

هنوز هم دیدن عکست بعد مدتها باعث میشه این قلب لعنتی از جا کنده شه...پروپرانول 40 هم دیگه پاسخگو نیست..!

نمی خوام اینطور باشه...
اون لیاقتش خیلی بیشتر از اینهاست.... :(

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 15:31 توسط هنگامه| |

یک صندلی نزدیکتر

به تو نشستن ،

چند قدم بیشتر

با تو راه رفتن ....

خوشبختی

کوچکترین لحظه های

حضور توست... :)

"سید محمد مرکبیان"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ دوسش دارم...احساس می کنم میتونم بیشتر از این، بیشتر از تو نه اما ، دوسش داشته باشم...

ــ دوق زده ترینم... برای داشتنش!!

ــ مثل تو نیست...حواسش به همه چیز هست...مواظبمه...دوسم داره...هنگام رو دوست داره...

ــ یهو یه سری اتفاقای خیلی کوچیک میفته که آدمو یاد خاطره های تلخو شیرینش میندازه...
  مثل همین که رو همون صندلی بی آر تی نشسته باشیو یادت بیاد اون روزیو که داشتی برمیگشتی خونه و هی بهش فکر می کردیو با خودت می خندیدی...یادت بیاد روزای دوست داشتنشو...روزایی که چقدر زود رفتن...چقدر زود غریبه شد...چقدر زود نگاهش سرد شد.....کاش همه چی یه طور دیگه میشد...یه طوری که قلب آدم کنده نشه....

نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 22:52 توسط هنگامه| |

آنقدر عاشقم

که ديگر

کاری از دست من و اين حواس پنجگانه بر نمی آيد

تا می گويم

او نيست و شايد هرگز برنگردد

آن من ديگر

می خندد

سر بر شانه ات می گذارد

عطر تنت را مزه می کند

و می گويد که از ازل بوده ای در کنار او

اما هيچوقت نبوده ای اينقدر نزديک که حالا

حالا هی

پلک بر هم بگذارم و ببيند تو را

دست بر گوش ها و بشنود صدات را

بخندد و نفس بکشد در هواي تو

و باز بگويد

گفته بودم

که من

مجنون ترين ليلي جهانم...

"حميده واعظ زاده-مادرم"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__ شايد اين بار همه چي فرق کنه...

__ In A RelationShp! Heh!!

نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 16:17 توسط هنگامه| |

من خود به چشم خویشن دیدم که جانم می رود....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__ وقتی طرف زنگ میزنه میگه دیگه دوسش نداشته باش واسه منه!! چی باید بگم آخه من...اینکه من کیو دوس دارم به هیچکس مربوط نیست...! :)

__ تموم شده و من حالم خوبه...شکر...!

__ دیدن لبخند بچه ها دلمو قرص می کنه...کاش همیشه خوب باشن...
    کاش همه ی بچه هایی که مئل فائزه و نیایش مریضن زود خوب بشن.و مئل فائزه ی من قوی باشن...
    خدایا خودت کمکشون کن...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 23:26 توسط هنگامه| |

چه بی تابانه می خواهمت

ای دوری ات

آزمون تلح زنده به گوری......

"احمد شاملو"

________________________________

تو ماهی و من ماهیٍ این برکه ی کاشی

اندوه بزرگیست زمانی که نباشی...

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم

اندوه بزرگیست ، چه باشی چه نباشی...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__ میای و میری..دوباره و صدباره...
    رفتی که وابسته نشم؟!رفتی که...
    آره فرق داشتم با همه و فرق دارم هنوز...به قول خودت تو چشمای من عشق بود همیشه...مثل الان...ولی دیگه دیره...

__ خوب نیستم...اما زنده ام کماکان!
    خرد شدم...پودر شدم!! تو چند ثانیه پودر شدم!!
    برای تموم کردن همه ی این چند سال به توضیحت احتیاج دارم...باید از خودت بشنوم که داری میری و مال یکی دیگه میشی تا آخر عمرت...باید بشنوم می فهمی؟!!

__ اولین پگاه 1/10/37
    آخرین نگاه 24/8/91
    درست یک هفته بعد از تولدت....دست فردای اون روز....
درد....درد....و کلی درد....!

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 3:57 توسط هنگامه| |

این همه طفل معصوم هر روز دارن کشته میشن...و چشماشونو می بندن...

نیایش ها روی تخت بیمارستانن و نگاهشون از چند سالگی یا حتا چند ماهگی به زندگی خستست...

اونوقت من میگم تو چرا نیستی...چرا نمیای! چرا برنمیگردی...

نیستی که نیستی!

می خوام صدسال نباشی....

از خودم بدم میاد....

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 0:14 توسط هنگامه| |

Trying to Be a Doctor...

Just it!

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 0:12 توسط هنگامه| |

 

زمان کم می آورد

             پیش نگاهم،

دست می اندازم

             به خاطره ای دور،

گم می شوم در نگاه ، لبخند ، صداش...

مرگ را  پس می زنم

              در رویای با او....

                                           "حمیده واعظ زاده(مادرم،جانم)"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__ اون روز زنگ زد...بهم گفت دوسم داری...میگفت انقدر دوسم داری که واس خاطر مشکل کوفتیت حاضری ولم کنی! پرسیدم چ مشکلی نگفت...گفت همینو بدون که عاشقته...اونقدر که اون دوسٍت داره تو دوسٍش نداری!
ترسیدم...همون روز ازت خواستم قول بدی که همیشه بمونی...قول ندادی...گفتی دوباره چی شده از این حرفا میزنی آخه زندگی من....گفتم هیچی فقط قول بده...اما قول ندادی...بحثو عوض کردی...
قول ندادی چون می دونستی آخرین لحظه های بودنته...و رفتی! همینقدر احمقانه...بدون خدافظی...بدون هیچ حرفی!
__ دلم از اون لحظه هایی می خواد که از کنار هم مثل دوتا غریبه رد میشیمو زل می زنیم به هم...
          از اون لحظه ها که مجبوریم رو ب روی هم بایستیمو وانمود کنیم نمیشناسیم همو...
          از اون لحظه ها که عشق تو چشمامونو می خوایم به نفرت تبدیل کنیم که دوباره دور شیم از هم....
          از اون لحظه ها که خندمون گرفته و تا چشممون به هم میفته ابروها گره میخوره...!

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 2:3 توسط هنگامه| |

آه از این مُرده ی مانده...

               آه از این مُرده که من......!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__ راست میگفت...من احمقم!
    میگفت از آدما دوری کن که انقدر دوسشون نداشته باشی و بهشون وابسته نشی.وقتی به آدما نزدیک میشی کاراشون و احساس زیادت اذیتت می کنن...نزدیک نشو...
    راست میگف...همه ی آدما از دور قشنگن نزدیک که بری گندشون در میاد! ولی دوست داشتن کنترل شده این حسو بهم میده که من یه آدم آهنیم! دوست داشتن آدم ها از نزدیکه که شیرینه...از نزدیکه که یه آدمو واسه خودشه که دوست داری...
    و من احمقم چون دوست داشتن آدم ها با تمام وجودم و اذیت شدنم رو ترجیح میدم به دور شدن از اونها و احساس کنترل شده بدون هرگونه آزاری!
    شاید هم خود آزارم...کی میدونه؟! :دی

__ کسی جز تو تو قلبم جا نمیشه..تو پای عشقو به قلبم کشیدی...تونستی با بدو خوبم بسازی...تو طعم سختیو با من چشیدی

تو یادم دادی با چشمام بخندم....

__ بعد از 6،7 ماه می بینمت.ولی می ترسم باز هیچ اتفاقی توی دلت نیفته....
    میترسم باز دل من بره و دل تو.......

نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 22:34 توسط هنگامه| |

خالی شده از تو نگاهَم...

بی تو زمستان شد هر آهَم...

گر از دیده روان بودی ،

چرا بر تن چو جان بودی؟!

چرا رفتی از شب ماهَم....؟؟؟

تو هست و باش من بودی که بودم

من از باشَت همه هستم ربودم

نه باشٍ تو بر عالم ماند ،

نه دل هستَت ز جانَم راند ،

از این بی باشٍ تو هستن چه سودم؟!

آه از این سوز سنگین که بر دل نشسته...

آه از این روز غمگین که شب را شکسته...

آه از این مُرده ی مانده،

آه از این مُرده که من.....!

آه از ما را ز خود رانده..

آه از عشق...آه از عشق.....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__رسیدم...بعد کل سختی پرستاری دانشگاه ایران...کلی اتفاق...کلی حس خوب...و اون...که باهاش جوری برخورد میکنم که نمیبینمش!که نیست...سلام های بی پاسخش...نگاه نکردن هاش...و خنده هاش...که شادی بخشن!اما نیست...و این خواست خودش بود...پس نباید دلخور شه ازم...من که بهش گفتم می ترسم...من که بهش گفتم که وقتی به کسی بگم جانم یعنی همه ی روحمو بهش میدم...من که گفتم....الان مثلن داریم فراموش می کنیم...دوتا آدم که انگار زنجیر بستن به دستو پاشونو نمیذارن سمت هم برن اما دلشون پر میکشه واسه هم!! اما هنوز همدیگرو که میبینن دلشون میریزه....و می خوان مثلن از فرصت ندیدن همدیگه استفاده کنن....نمیشه که...میشه!؟
ماه جانم چرا آدم ها همدیگرو دور میکنن از هم؟؟؟!چرا عادت کردن به شکوندن دل همدیگه؟! ماه جان...جای تو هیچکس نیومد و نمیاد....دلت قرص قرص...

__ میگفتی منو تو به هم وصلیم...از الان تا آخر آخرش! چی شد که جدا شدیم؟!!!

__ آره ماه...امسال سومین ماه رمضون ماست...یادته؟ماه رمضون ماه ما بود...ماهی که تو اومدی و شدی ماه من! ماه من...که الان که من نیستم میگی "من ماه نیستم! من فقط ماه یکی بودم که اونم الان نیست..."من هستم...اونی که نیست تویی جانٍ من...

__ موقعی که نه بودی و نه نبودیو یادته؟! حرف می زدیم...می گفتی دری وریام زیاد شه دلم هواتو می کنه هیچکس جز تو به حرفای من گوش نمیده...آره...اینقدر محو صدات میشدم که حتا گاهی نمی فهمیدم چی میگی...فقط میخواستم صداتو ضبط کنم توی ذهنم...میدونستم نمی مونی...می دونستم زودگذرن این لحظه های بودنت....الان صدات،رنگ چشمات،حس دست هات....همشو خوب از بَرَم....
حرف که میزدیم وسطش هی قهر میکردی...و من منت میکشیدم تا زود آشتی کنیم...یادته؟اونروز آخرین بار گفتم قهری خب باش منم قهرم...گفتی ینی چی؟؟؟منت نمیکشی؟؟؟میخوام آشتی کنم خب پس چرا هیچی نمیگی؟.... :))) یا یادته میگفتی دلت برام تنگ شده؟هنوز ماهو میبینی تو آسمون دلت ضعف میره مث قبل؟...گفتم نه...گفتی واقعا؟؟؟؟ینی دیگه دوسم نداری؟؟؟؟عاشقم نیستی؟؟؟؟؟
میترسیدی که عشقتو یادم بره...یکی بیاد جات...آهای تویی که میگی من الان بدون تو خوشحالم همیشه هم بهم میگفتی بدون تو حالم خوبه...من بدون تو غمگینم...هنوز غمگینم....بعد سه سال غمگینم....!
مث خاطره های پریده...دو نگاه به هم نرسیده...

نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 1:12 توسط هنگامه| |

Design By : Mihantheme