X
تبلیغات
رها

رها

آزاد و رها...همچون آینه یی که تکثیرت می کند...!

وقتی می خوای یه تصمیم گنده بگیریو همه مخالفن!

ولی باید بگم که ایندفعه هنگام به حرف هيــــــــــــچ احدی گوش نخواهد داد...بالاخره بعد از مدتها دارم حس میکنم یه قدم به آرزوهام نزدیکم...خرابش نمیکنم! واقعا بعد مدتها به خاطر این اتفاق خوشحال ترینم و پر استرس ترين....اگه نشه...؟ :(

وقتی تو چند روز با چندنفر آشنا میشی که واقعا انسانن....واقعا خوبن،پاکن،مهربونن...همون آرزوی تورو تقريبا دنبال کردنو الان این شدن...
من با همه ی وجودم عاشق این آدمای مهربون, خوب, خسته ی بی نظیرم که محکم واستادنو پشتمونن...و با گاهی ترسو رنگ پریده بازم محکمن...

وقتی ذوق یادگرفتن یه چیزی ک خیلـــــــــــــی دوس داریو بعد سالها داری!

وقتی چهره ی یه آدم یه عالمه خاطره از قدیمو میاره تو ذهنتو ، تو الان فقط راضی ای به دیدن خنده های بچگانش،شنیدن حرف های در هم بر همش،هذیون هاش،نگاهای گاه گاه مهربونش،شنیدن یهویی لحن قدیمش...
آدما این موقع ها یهو خیلی گنده میشن...شکرت خدا...

وقتی میبینی هنوز یه یادگاری ازت هست!

وقتی همه ، وجود تو رو یادشون میره حتی خودت!

وقتی اینقدر خسته میشی که ديگه مثل قبلت نيستي و حس میکنی داری از پا میفتی اما باز وایمیستیو هنوز قوی ای...

این چند وقت من....پر از حس خوب و غمگین....و درد! و يک خوشحالی و استرس فراوون!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ دعا کنید به آرزوم نزدیک شم....

ــ Studies Nursing at Iran university of medical sciences...
    GOD HELP ME...Dorostesh kon.......

ــ دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره...نداره!
   من هنگام...از همین لحظه از عشق تو استعفا میدم!!

ــ برف ، برف...برف میباره...قلب من امشب بی قراره
برف ، برف...برف میباره...خاطره هاتو یادم میاره
تا دوباره صدامو دراره برف ، برف برف میباره
آسمونم دلش غصه داره. حق داره هرچی امشب بباره
جای برف باز میشینی کنارم مطمئنم دیگه شک ندارم
شک ندارم تو هم فکرم هستی! تنهایی تو اتاقت نشستی
گفته بودی دلت تنگ نمیشه ، پس چرا هی میای پشت شیشه؟!
برف ، برف...برف میباره خاطره هاتو یادم میاره......

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 0:9 توسط هنگامه| |

با تمام زنان می‌خوابی

اما فقط یک زن،

خواب را از چشمانت می‌گیرد...

به تمام زنان زنگ می‌زنی

اما فقط صدای یک زن

در گوش‌ات زنگ می‌خورد

به تمام زنان دوستت دارم می‌گویی

اما فقط برای یک زن

لب‌هایت می‌لَرزد

با تمام زنان سیگار می‌کشی

اما فقط یک زن

در جعبه‌ی سیگارت صدایت می‌کند

برای تمام زنان شعر می‌گویی

اما فقط یک زن

در شعرهایت راه می‌رَود

فقط یک زن

زنی که تو را هرگز نمی‌شناسد...!

صدف درخشان

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__ از من نپرس چرا دوستت دارم...نه من می دانم ، نه تو...!

__ دوست داشتن ک دلیل نمیخواهد.همینکه از فکر نبودنت بغضم میگیرد کافیست....

__ حتی وقتی می خوام خودمو جای تو بذارم نمی تونم تصور کنم که اين همه دردو چطور تحمل می کنی...
     من بهت افتخار می کنم که اينقدر قوی ای.....

__ صدای آدم ها و لحن حرف زدن هاشون عجيب به خاطرم می مونه! آدم هايي که سال هاست نديدمشونو لحن صحبت کردنشونو خيلي بيشتر از چهرشون به خاطر دارم! آدم هايی که شايد از آخرين باري که ديدمشون 10،11 سالی‌ ميگذره! نمي دونم بايد شکر گزار اين حافظه ی شنيدای فوق العاده باشم يا نه!!!
     لازم دارم يه فراموشی بگيرمو خيلي چيزارو از سرم پاک کنم! مثل همين صداها!!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 20:20 توسط هنگامه| |


من تمامی مردگان بودم:

مرده ی پرندگانی که می خوانند

و خاموش اند ،

مرده ی زیبا ترین جانوران

بر خاک و در آب

مرده ی آدمیان همه

از بد و خوب..

من آنجا بودم

در گذشته

بی سرود.

با من رازی نبود

نه تبسمی

نه حسرتی.

به مهر

مرا

بی گاه

در خواب دیدی

و با تو

بیدار شدم......

"احمد شاملو"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__ Little girl closes her eyes...all  that she wants is someone to love...

__ وقتی تولدش نزدیکه و نمی تونی تبریک بگی....

__ آهای...بهترینم! دلم تنگ میشه که! (یادته؟!)

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1392ساعت 3:11 توسط هنگامه| |

دارم از تو رد می‌شوم. از چشمانت وقتی آنها را بسته‌ای. از دستت هنگامی که بی هوا تکان‌اش می‌دهی. از نبضِ منظمِ شقیقه‌ات.

ساعت؛ چند ساعت به رفتن.

آسمان؛ تاریک، مرطوب.

دارم کنار شانه‌های کوچک ِ تو وُ روزهایی که با تو گذشت قدم می‌زنم. دارم بی‌بهانه از تو رد می‌شوم. دارم از تو رد می‌شوم تا باز دوستت داشته باشم.

چقدر آرام خوابیده‌ای؛ انگار نه انگار که دلتنگی! دستت بی‌رمق بر گودیِ دستم خوابیده است و من فرصت دارم انتخاب کنم. انتخاب کنم دستت را بگیرم و یا آرام خودم را بکشم کنار.

ببین خواب چه خاصیتِ عجیبی دارد. فرصتِ آزادانه انتخاب کردن برای بیداری، فرصتی برای آنکه بدانی در بیداری‌هات با خودت چند چندی.

وَ باز از چشمانت رد می‌شوم. از لبانت. از دستت وَ به تو نگاه می‌کنم. ولیعصر را از کناری‌ترین سنگفرش می‌آیم بالا. کمی با تو راه می‌روم.

باز هم کمی با تو راه می روم.

نگاهت می کنم.

کمی با تو راه می روم.

ولیعصر را می روم پایین .

کمی با تو ..

نگاهت ..

کمی با تو ..

نگاهت ..

لعنتی این شهر حالا با تو جان دارد.

تو خوابیده‌ای وُ من به اندازه‌ی خواستن و نخواستن‌ات فرصت برای فکر کردن دارم.

نفس گرمی بر صورتم لیز می‌خورد. گوشه‌ای از پلکت می‌پَرد. دست بی‌رمق ات بی هوا تکانی می‌خورد. بی آنکه نگاه‌ام را ازت بر دارم خودم را می‌چسبانم به سینه‌ات وَ انگشتانم را سوی نقطه‌ای مشترک جمع می‌کنم.

"سيد محمد مرکبيان"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ وفتی می دونی هيچی ديگه درست نميشه!وقتي ديگه اون حس لعنتی هم نميگه بهت که درست ميشه همه چی...صبر کن...!

ــ حرفی ندارم......!

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1392ساعت 14:43 توسط هنگامه| |

Painted By ME
Painted By ME

تو

تا آخر ِ عمر

درگیر ِ من خواهی بود

و تظاهر می کنی

نیستی

مقایسه، تو را از پا در خواهد آورد من

می دانم به کجای قلبت شلیک کرده ام

تو دیگر

خوب نخواهی شد...

"فهیمه امامی"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ تو ازم چی می خوای؟که نفس میگیری/ما به هم دل دادیم ، چی رو پس میگیری؟!

ــ داشتم دفتر خاطراتمو می خوندم...از ۲/۹۱ تا ۱۱/۹۱
وقتی اونو دیدم و رفتم...
یک ماه بعد اس داده بودی منو ببین تو آسمون...ز زدی گفتی پسرخالکم چطوره...از لحنت معلوم بود خردت کردم...می گفتی تقصیر منه که تو رفتی...راست هم می گفتی...می گفتی با همه فرق داشتم واست..فکر می کردی که می مونم تا تهش..اما وقتی رفتم......
می گفتی تقصیر منه..اون پسر خالته چیکار باید بکنی خب...میگفتی من رفتم..توام رهام کردی...اکه واسه تو باشم برمیگردم...!
گفتی خودم نخواستم...گفتی متاسفی که آدمارو با چشمم قضاوت می کنم...راست گفتی....
تو تک تک صفحه ها نوشتم نکنه شوخی ها جدی بشن...! حالا که جدی شدن چی؟؟
نوشتم اگه برنمیگردم واسه اینه که نمی خوام عاشق بشم...واسه اینه که دوستت ندارم پس چی شد؟!
یا عاشورا..یادته؟وقتی آبو ریختی روی عمم...وقتی پات سر خوردو جلوم افتادی...چقدر استرس داشتیم هر دو...
وقتی بابام اومدو سکته کردیم هر دو فـــــــــــرار هر دو خـــنده..! وقتي نگات نميکردمو سرمو با دستات ميگرفتيو ميگفتي نگام کن...! يا اون موقع که عارف سنگ زد به صورتم خوردو مي خنـــديدیو خاله هاجرت که خبر داشت یه نگاه به من میکرد یه نگاه به تو و می خندید....اون موقع که اومدی سه بار به عموم سلام کردی چی یادته؟کلی راهتو پیچوندی که از جلو ما دربیایو ببینیم همو...عموم باهام حرف میزد اما ما همدیگرو نگاه میکردیمو می خندیدیمو کلی حرف با نگاه....
اون شب که زنگ زده بودی می گفتی مگه دختر شاه پریونی آخه....من تورو می خوام که باشی.که مال من باشی.فکر میکردم پیدات کردمو بمون...گفتی چشماتو دوس دارم تو چشمات عشق هست تو چشمای هیچکس حتی اونی که چن سال پیش دوسش داشتم عشق نبود.گفتی آخه اگه دوست نداشتم که برنمیگشتم...
اون روز که بغلت کردم انگار دنیارو بهم دادن...اشک تو چشمات جمع شده بود...اما هنوز اذیتم میکردی که بگي خوبي...قول دادی مواظب حسامم مي موني.....مواظبشی؟؟؟

بخــــند...بازم بخــــند....!

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392ساعت 17:11 توسط هنگامه| |

درد عشقی کشیده ام که مپرس/زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار/دلبری برگزیده ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش/می رود آب دیده ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش/سخنانی شنیده ام که مپرس

سوی من لب چه می گزی که مگوی/لب لعلی گزیده ام که مپرس

بی تو در کلبه ی گدایی خویش/رنج هایی کشیده ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق/به مقامی رسیده ام که مپرس

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ وقتی میای فال بگیری و این غزل برات میاد...و ناخودآگاه اشکات میان....!

ــ یکی پیدا شده شبیه تو...حرفاش ، اخلاقش ، تکه کلاماش....همه چیش شبیه توئه... دارم دوسش میدارم! نمی خوام یکی دیگه رو جز تو دوست داشته باشم...اینم نمی خوام که یکیو دوست داشته باشم به خاطر یکی دیگه...به خاطر تو...

ــ  یه شاعر که آرامشش با تو بود ، نشسته جدایی رو از بر کنه... میگن خیلی وقته بریدی ازش ، نمی خواد نمی تونه باور کنه...

ــ وقتی کارش پیشت گیره نه دلش...
  وقتی یکی تو زندگیت هست که نیست...
  وقتی ته ریش داره و بوست می کنه!
  وقتی نمی دونی رابطتون چیه
  وقتی با موهات بازی می کنه...موهاتو گره میزنه...
  وقتی نمی دونی دوست داره یا نه...
  وقتی آخر اسمت میم مالکیت میذاره...هنگامم...
  وقتی صداش خوابالوئه...یا انقد خستست که پا تل خوابش میبره!
  وقتی از جاهایی رد میشی که باهاش اونجاها رفتی...اونجاها دستشو گرفتی...
  وقتی مریضه و پشت تلفن هی الکی سرفه می کنه که نازشو بکشی...
  وقتی بعد یه سالو خورده ای هنوز صداشو که می شنوی قلبت تند تند میزنه....
  وقتی این همه خاطره داری...و اصلن هم راضی به فراموش کردن هیچکدومشون نیستی!

ــ ممنون از ملیکای عزیزم برای قالب :*

کسی که دنبال کتابای آقای یاکیده می گشتن...شهر کتاب بوستان پونک فکنم کتاب هاشون رو می تونین پیدا کنین.

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1392ساعت 17:13 توسط هنگامه| |

ما

دو حباب کنار هم بودیم

که می ترسیدیم

هنگام یکی شدن

نفهمیم

کدممان نابود شده است....

"لیلا کردبچه"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ وقتي اون روز رفتي اين نقاشيو کشيدم...اما يه هفته نشده برگشتيو موندی...و کلي حرف زديم...
  اون موقع کشيدن اينو رها کردم...اما اين روزا...وقتي نه هستي و نه نيستي رفتم سراغشو تمومش کردم...!

ــ نميدونم چی به سر من و تو و عشقمون اومد...چي شد که اينجوري شد و دور شديم؟ اما ما باز به هم ميرسيم...ما برای هميم...اينو همه ميگن....نه؟!

ــ وقتی یه حسی بهت میگه دوست داره ، دوست نداره ، خره معلومه دوست داره ، خواب ديدی خيره نداره! :|

ــ مث اسمت که بارونه ، مث چشمات که معصومه ، تو باشي حس خوبي هست...تو باشي قلبم آرومه...
  آلبوم مازيار فلاحي....بهترينه....بدون هيچ شکی!

نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1392ساعت 1:22 توسط هنگامه| |

آنگاه

که رفتنت را در صدای گام‌هایت گریستم

دلم در رقص گیسوانت

در باد گم شد

وغزلی که یادم رفت برایت بخوانم

حالا

سالهاست که رد گام‌هایت

درامتداد غربت

هرصبح از ترک خورده‌گی پنجره

سلامم می‌کند...

"آزاد نوروزِی"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ متنفرم از هرچي دانشگاهو درسو پزشکو دامپزشکه!

ــ هه هه! نه مي خواد باشه...نه مي خواد جاشو تو دلت کسي بگيره...! نه ميگه که دوست داره! به اين آدم ميگن مغرور و خودخواه به تمام معنا! 

ــ قول بده...که ديگه نميری...که هستي...واسه هميشه....

ــ نه! 
  هرگز شب را باور نکردم...
  چرا که در فراسوهای دهليزش
  به اميد دريچه يی دل بسته بودم!
                                           "احمد شاملو"

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392ساعت 17:50 توسط هنگامه| |

از دست های تو

کارهای خارق العاده ای بر می آید

همانجا که هستی، بمان

اجازه‌ی بده شعرها از من برایت بنویسند

اجازه بده برایت بخوانم،

تا چه اندازه‌ از بَدوِ دوست داشتنت

پیراهنِ فصل ها

زیباتر شده است.

کنارِ لبانت، کناره می‌گیرم

وَ تمامِ حرف‌های دلم را

از دهان‌ات می‌شنوم

در فاصله‌ی پیشانیِ تو

تا سایه‌ات

جنگلِ سبزی‌ست

که پرنده‌های من

آنجا آرام می‌گیرند...

"سید محمد مرکبیان"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ پزشکی قم یا دامپزشکی تهران؟!؟!!

ــ کاش مثل قبل میشدیم...دوباره میشدم هنگام تو...دوباره تلفنو که برمیداشتم میشنیدم که صدا میکنی هنگامم.....خانمم.....یعنی میشه؟!

ــ دوست داشتم بدجور ، آدمم نميشد واسه حوا اينطور که من با تو بودم....!

ــ نگو که فقط وقتي لازمم داري مياي سمتم.....آره؟! :(

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت 23:41 توسط هنگامه| |

لرزشی مهیب را

میانِ ثانیه ها احساس کرد

لرزشِ آرشه بر سیم ها

لرزشِ تارهای حنجره ای پُر

ارتعاشِ سطرهایی از شعری ناسُروده...

انتخاب

بینِ فردا را با تو حرف زدن وُ

فراموشی را

در گلوله ای چپاندن وُ دستِ مغز را

از فرمان جدا کردن.

حرف های زیادی برای گفتن است

که هیچ زمان

هیچ کجای زندگی

گفته نمی شوند

مثلِ دوستت دارم وقتی ...

کاش صبر می کردی تا ...

اگر بودم شاید امروز ...

"سیدمحمد مرکبیان"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ يـک لحظه خواستم...چون کودکی که ناشیانه دست در آتـش فـرو بَـرَد ، خواستم تـو را..."گروس عبدلملکیان"

ــ تازه می فهمم اینکه عشقت بشه دوست اجتماعیت چه حسی داره!!

ــ وقتی یه شایعه هایی پخش میشه و نمیدونی باید خوشحال باشی یا نه نگران آبروت.....
  وقتی بعد یه مدت طولانی چشم تو چشم نگاش می کنی و دوباره و دوباره عاشق میشی...
  وقتی میگی این زندگیمه...هیچی نداره نداشته باشه ولی تا تهش هستم....
  وقتی با چشمات میبینی که دوست داره ولی یه جوری باهات برخورد میکنه که نه...اصلن واسش مهم نیستی....
  وقتی میبینی مرد شده....بزرگ شده...و با اون پیراهن مردونش چقدر آقا میشه!
  وقتی روزا سخت میگذرن.....!

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 13:12 توسط هنگامه| |

Design By : Mihantheme