رها

آزاد و رها...همچون آینه یی که تکثیرت می کند...!

این همه طفل معصوم هر روز دارن کشته میشن...و چشماشونو می بندن...

نیایش ها روی تخت بیمارستانن و نگاهشون از چند سالگی یا حتا چند ماهگی به زندگی خستست...

اونوقت من میگم تو چرا نیستی...چرا نمیای! چرا برنمیگردی...

نیستی که نیستی!

می خوام صدسال نباشی....

از خودم بدم میاد....

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 0:14 توسط هنگامه| |

Trying to Be a Doctor...

Just it!

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 0:12 توسط هنگامه| |

 

زمان کم می آورد

             پیش نگاهم،

دست می اندازم

             به خاطره ای دور،

گم می شوم در نگاه ، لبخند ، صداش...

مرگ را  پس می زنم

              در رویای با او....

                                           "حمیده واعظ زاده(مادرم،جانم)"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__ اون روز زنگ زد...بهم گفت دوسم داری...میگفت انقدر دوسم داری که واس خاطر مشکل کوفتیت حاضری ولم کنی! پرسیدم چ مشکلی نگفت...گفت همینو بدون که عاشقته...اونقدر که اون دوسٍت داره تو دوسٍش نداری!
ترسیدم...همون روز ازت خواستم قول بدی که همیشه بمونی...قول ندادی...گفتی دوباره چی شده از این حرفا میزنی آخه زندگی من....گفتم هیچی فقط قول بده...اما قول ندادی...بحثو عوض کردی...
قول ندادی چون می دونستی آخرین لحظه های بودنته...و رفتی! همینقدر احمقانه...بدون خدافظی...بدون هیچ حرفی!
__ دلم از اون لحظه هایی می خواد که از کنار هم مثل دوتا غریبه رد میشیمو زل می زنیم به هم...
          از اون لحظه ها که مجبوریم رو ب روی هم بایستیمو وانمود کنیم نمیشناسیم همو...
          از اون لحظه ها که عشق تو چشمامونو می خوایم به نفرت تبدیل کنیم که دوباره دور شیم از هم....
          از اون لحظه ها که خندمون گرفته و تا چشممون به هم میفته ابروها گره میخوره...!

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 2:3 توسط هنگامه| |

آه از این مُرده ی مانده...

               آه از این مُرده که من......!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__ راست میگفت...من احمقم!
    میگفت از آدما دوری کن که انقدر دوسشون نداشته باشی و بهشون وابسته نشی.وقتی به آدما نزدیک میشی کاراشون و احساس زیادت اذیتت می کنن...نزدیک نشو...
    راست میگف...همه ی آدما از دور قشنگن نزدیک که بری گندشون در میاد! ولی دوست داشتن کنترل شده این حسو بهم میده که من یه آدم آهنیم! دوست داشتن آدم ها از نزدیکه که شیرینه...از نزدیکه که یه آدمو واسه خودشه که دوست داری...
    و من احمقم چون دوست داشتن آدم ها با تمام وجودم و اذیت شدنم رو ترجیح میدم به دور شدن از اونها و احساس کنترل شده بدون هرگونه آزاری!
    شاید هم خود آزارم...کی میدونه؟! :دی

__ کسی جز تو تو قلبم جا نمیشه..تو پای عشقو به قلبم کشیدی...تونستی با بدو خوبم بسازی...تو طعم سختیو با من چشیدی

تو یادم دادی با چشمام بخندم....

__ بعد از 6،7 ماه می بینمت.ولی می ترسم باز هیچ اتفاقی توی دلت نیفته....
    میترسم باز دل من بره و دل تو.......

نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 22:34 توسط هنگامه| |

خالی شده از تو نگاهَم...

بی تو زمستان شد هر آهَم...

گر از دیده روان بودی ،

چرا بر تن چو جان بودی؟!

چرا رفتی از شب ماهَم....؟؟؟

تو هست و باش من بودی که بودم

من از باشَت همه هستم ربودم

نه باشٍ تو بر عالم ماند ،

نه دل هستَت ز جانَم راند ،

از این بی باشٍ تو هستن چه سودم؟!

آه از این سوز سنگین که بر دل نشسته...

آه از این روز غمگین که شب را شکسته...

آه از این مُرده ی مانده،

آه از این مُرده که من.....!

آه از ما را ز خود رانده..

آه از عشق...آه از عشق.....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__رسیدم...بعد کل سختی پرستاری دانشگاه ایران...کلی اتفاق...کلی حس خوب...و اون...که باهاش جوری برخورد میکنم که نمیبینمش!که نیست...سلام های بی پاسخش...نگاه نکردن هاش...و خنده هاش...که شادی بخشن!اما نیست...و این خواست خودش بود...پس نباید دلخور شه ازم...من که بهش گفتم می ترسم...من که بهش گفتم که وقتی به کسی بگم جانم یعنی همه ی روحمو بهش میدم...من که گفتم....الان مثلن داریم فراموش می کنیم...دوتا آدم که انگار زنجیر بستن به دستو پاشونو نمیذارن سمت هم برن اما دلشون پر میکشه واسه هم!! اما هنوز همدیگرو که میبینن دلشون میریزه....و می خوان مثلن از فرصت ندیدن همدیگه استفاده کنن....نمیشه که...میشه!؟
ماه جانم چرا آدم ها همدیگرو دور میکنن از هم؟؟؟!چرا عادت کردن به شکوندن دل همدیگه؟! ماه جان...جای تو هیچکس نیومد و نمیاد....دلت قرص قرص...

__ میگفتی منو تو به هم وصلیم...از الان تا آخر آخرش! چی شد که جدا شدیم؟!!!

__ آره ماه...امسال سومین ماه رمضون ماست...یادته؟ماه رمضون ماه ما بود...ماهی که تو اومدی و شدی ماه من! ماه من...که الان که من نیستم میگی "من ماه نیستم! من فقط ماه یکی بودم که اونم الان نیست..."من هستم...اونی که نیست تویی جانٍ من...

__ موقعی که نه بودی و نه نبودیو یادته؟! حرف می زدیم...می گفتی دری وریام زیاد شه دلم هواتو می کنه هیچکس جز تو به حرفای من گوش نمیده...آره...اینقدر محو صدات میشدم که حتا گاهی نمی فهمیدم چی میگی...فقط میخواستم صداتو ضبط کنم توی ذهنم...میدونستم نمی مونی...می دونستم زودگذرن این لحظه های بودنت....الان صدات،رنگ چشمات،حس دست هات....همشو خوب از بَرَم....
حرف که میزدیم وسطش هی قهر میکردی...و من منت میکشیدم تا زود آشتی کنیم...یادته؟اونروز آخرین بار گفتم قهری خب باش منم قهرم...گفتی ینی چی؟؟؟منت نمیکشی؟؟؟میخوام آشتی کنم خب پس چرا هیچی نمیگی؟.... :))) یا یادته میگفتی دلت برام تنگ شده؟هنوز ماهو میبینی تو آسمون دلت ضعف میره مث قبل؟...گفتم نه...گفتی واقعا؟؟؟؟ینی دیگه دوسم نداری؟؟؟؟عاشقم نیستی؟؟؟؟؟
میترسیدی که عشقتو یادم بره...یکی بیاد جات...آهای تویی که میگی من الان بدون تو خوشحالم همیشه هم بهم میگفتی بدون تو حالم خوبه...من بدون تو غمگینم...هنوز غمگینم....بعد سه سال غمگینم....!
مث خاطره های پریده...دو نگاه به هم نرسیده...

نوشته شده در سه شنبه هفدهم تیر 1393ساعت 1:12 توسط هنگامه| |

وقتی می خوای یه تصمیم گنده بگیریو همه مخالفن!

ولی باید بگم که ایندفعه هنگام به حرف هيــــــــــــچ احدی گوش نخواهد داد...بالاخره بعد از مدتها دارم حس میکنم یه قدم به آرزوهام نزدیکم...خرابش نمیکنم! واقعا بعد مدتها به خاطر این اتفاق خوشحال ترینم و پر استرس ترين....اگه نشه...؟ :(

وقتی تو چند روز با چندنفر آشنا میشی که واقعا انسانن....واقعا خوبن،پاکن،مهربونن...همون آرزوی تورو تقريبا دنبال کردنو الان این شدن...
من با همه ی وجودم عاشق این آدمای مهربون, خوب, خسته ی بی نظیرم که محکم واستادنو پشتمونن...و با گاهی ترسو رنگ پریده بازم محکمن...

وقتی ذوق یادگرفتن یه چیزی ک خیلـــــــــــــی دوس داریو بعد سالها داری!

وقتی چهره ی یه آدم یه عالمه خاطره از قدیمو میاره تو ذهنتو ، تو الان فقط راضی ای به دیدن خنده های بچگانش،شنیدن حرف های در هم بر همش،هذیون هاش،نگاهای گاه گاه مهربونش،شنیدن یهویی لحن قدیمش...
آدما این موقع ها یهو خیلی گنده میشن...شکرت خدا...

وقتی میبینی هنوز یه یادگاری ازت هست!

وقتی همه ، وجود تو رو یادشون میره حتی خودت!

وقتی اینقدر خسته میشی که ديگه مثل قبلت نيستي و حس میکنی داری از پا میفتی اما باز وایمیستیو هنوز قوی ای...

این چند وقت من....پر از حس خوب و غمگین....و درد! و يک خوشحالی و استرس فراوون!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ دعا کنید به آرزوم نزدیک شم....

ــ Studies Nursing at Iran university of medical sciences...
    GOD HELP ME...Dorostesh kon.......

ــ دیگه عاشق شدن ناز کشیدن فایده نداره...نداره!
   من هنگام...از همین لحظه از عشق تو استعفا میدم!!

ــ برف ، برف...برف میباره...قلب من امشب بی قراره
برف ، برف...برف میباره...خاطره هاتو یادم میاره
تا دوباره صدامو دراره برف ، برف برف میباره
آسمونم دلش غصه داره. حق داره هرچی امشب بباره
جای برف باز میشینی کنارم مطمئنم دیگه شک ندارم
شک ندارم تو هم فکرم هستی! تنهایی تو اتاقت نشستی
گفته بودی دلت تنگ نمیشه ، پس چرا هی میای پشت شیشه؟!
برف ، برف...برف میباره خاطره هاتو یادم میاره......

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 0:9 توسط هنگامه| |

با تمام زنان می‌خوابی

اما فقط یک زن،

خواب را از چشمانت می‌گیرد...

به تمام زنان زنگ می‌زنی

اما فقط صدای یک زن

در گوش‌ات زنگ می‌خورد

به تمام زنان دوستت دارم می‌گویی

اما فقط برای یک زن

لب‌هایت می‌لَرزد

با تمام زنان سیگار می‌کشی

اما فقط یک زن

در جعبه‌ی سیگارت صدایت می‌کند

برای تمام زنان شعر می‌گویی

اما فقط یک زن

در شعرهایت راه می‌رَود

فقط یک زن

زنی که تو را هرگز نمی‌شناسد...!

صدف درخشان

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__ از من نپرس چرا دوستت دارم...نه من می دانم ، نه تو...!

__ دوست داشتن ک دلیل نمیخواهد.همینکه از فکر نبودنت بغضم میگیرد کافیست....

__ حتی وقتی می خوام خودمو جای تو بذارم نمی تونم تصور کنم که اين همه دردو چطور تحمل می کنی...
     من بهت افتخار می کنم که اينقدر قوی ای.....

__ صدای آدم ها و لحن حرف زدن هاشون عجيب به خاطرم می مونه! آدم هايي که سال هاست نديدمشونو لحن صحبت کردنشونو خيلي بيشتر از چهرشون به خاطر دارم! آدم هايی که شايد از آخرين باري که ديدمشون 10،11 سالی‌ ميگذره! نمي دونم بايد شکر گزار اين حافظه ی شنيدای فوق العاده باشم يا نه!!!
     لازم دارم يه فراموشی بگيرمو خيلي چيزارو از سرم پاک کنم! مثل همين صداها!!

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1392ساعت 20:20 توسط هنگامه| |


من تمامی مردگان بودم:

مرده ی پرندگانی که می خوانند

و خاموش اند ،

مرده ی زیبا ترین جانوران

بر خاک و در آب

مرده ی آدمیان همه

از بد و خوب..

من آنجا بودم

در گذشته

بی سرود.

با من رازی نبود

نه تبسمی

نه حسرتی.

به مهر

مرا

بی گاه

در خواب دیدی

و با تو

بیدار شدم......

"احمد شاملو"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__ Little girl closes her eyes...all  that she wants is someone to love...

__ وقتی تولدش نزدیکه و نمی تونی تبریک بگی....

__ آهای...بهترینم! دلم تنگ میشه که! (یادته؟!)

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1392ساعت 3:11 توسط هنگامه| |

دارم از تو رد می‌شوم. از چشمانت وقتی آنها را بسته‌ای. از دستت هنگامی که بی هوا تکان‌اش می‌دهی. از نبضِ منظمِ شقیقه‌ات.

ساعت؛ چند ساعت به رفتن.

آسمان؛ تاریک، مرطوب.

دارم کنار شانه‌های کوچک ِ تو وُ روزهایی که با تو گذشت قدم می‌زنم. دارم بی‌بهانه از تو رد می‌شوم. دارم از تو رد می‌شوم تا باز دوستت داشته باشم.

چقدر آرام خوابیده‌ای؛ انگار نه انگار که دلتنگی! دستت بی‌رمق بر گودیِ دستم خوابیده است و من فرصت دارم انتخاب کنم. انتخاب کنم دستت را بگیرم و یا آرام خودم را بکشم کنار.

ببین خواب چه خاصیتِ عجیبی دارد. فرصتِ آزادانه انتخاب کردن برای بیداری، فرصتی برای آنکه بدانی در بیداری‌هات با خودت چند چندی.

وَ باز از چشمانت رد می‌شوم. از لبانت. از دستت وَ به تو نگاه می‌کنم. ولیعصر را از کناری‌ترین سنگفرش می‌آیم بالا. کمی با تو راه می‌روم.

باز هم کمی با تو راه می روم.

نگاهت می کنم.

کمی با تو راه می روم.

ولیعصر را می روم پایین .

کمی با تو ..

نگاهت ..

کمی با تو ..

نگاهت ..

لعنتی این شهر حالا با تو جان دارد.

تو خوابیده‌ای وُ من به اندازه‌ی خواستن و نخواستن‌ات فرصت برای فکر کردن دارم.

نفس گرمی بر صورتم لیز می‌خورد. گوشه‌ای از پلکت می‌پَرد. دست بی‌رمق ات بی هوا تکانی می‌خورد. بی آنکه نگاه‌ام را ازت بر دارم خودم را می‌چسبانم به سینه‌ات وَ انگشتانم را سوی نقطه‌ای مشترک جمع می‌کنم.

"سيد محمد مرکبيان"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ وفتی می دونی هيچی ديگه درست نميشه!وقتي ديگه اون حس لعنتی هم نميگه بهت که درست ميشه همه چی...صبر کن...!

ــ حرفی ندارم......!

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1392ساعت 14:43 توسط هنگامه| |

Painted By ME
Painted By ME

تو

تا آخر ِ عمر

درگیر ِ من خواهی بود

و تظاهر می کنی

نیستی

مقایسه، تو را از پا در خواهد آورد من

می دانم به کجای قلبت شلیک کرده ام

تو دیگر

خوب نخواهی شد...

"فهیمه امامی"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ تو ازم چی می خوای؟که نفس میگیری/ما به هم دل دادیم ، چی رو پس میگیری؟!

ــ داشتم دفتر خاطراتمو می خوندم...از ۲/۹۱ تا ۱۱/۹۱
وقتی اونو دیدم و رفتم...
یک ماه بعد اس داده بودی منو ببین تو آسمون...ز زدی گفتی پسرخالکم چطوره...از لحنت معلوم بود خردت کردم...می گفتی تقصیر منه که تو رفتی...راست هم می گفتی...می گفتی با همه فرق داشتم واست..فکر می کردی که می مونم تا تهش..اما وقتی رفتم......
می گفتی تقصیر منه..اون پسر خالته چیکار باید بکنی خب...میگفتی من رفتم..توام رهام کردی...اکه واسه تو باشم برمیگردم...!
گفتی خودم نخواستم...گفتی متاسفی که آدمارو با چشمم قضاوت می کنم...راست گفتی....
تو تک تک صفحه ها نوشتم نکنه شوخی ها جدی بشن...! حالا که جدی شدن چی؟؟
نوشتم اگه برنمیگردم واسه اینه که نمی خوام عاشق بشم...واسه اینه که دوستت ندارم پس چی شد؟!
یا عاشورا..یادته؟وقتی آبو ریختی روی عمم...وقتی پات سر خوردو جلوم افتادی...چقدر استرس داشتیم هر دو...
وقتی بابام اومدو سکته کردیم هر دو فـــــــــــرار هر دو خـــنده..! وقتي نگات نميکردمو سرمو با دستات ميگرفتيو ميگفتي نگام کن...! يا اون موقع که عارف سنگ زد به صورتم خوردو مي خنـــديدیو خاله هاجرت که خبر داشت یه نگاه به من میکرد یه نگاه به تو و می خندید....اون موقع که اومدی سه بار به عموم سلام کردی چی یادته؟کلی راهتو پیچوندی که از جلو ما دربیایو ببینیم همو...عموم باهام حرف میزد اما ما همدیگرو نگاه میکردیمو می خندیدیمو کلی حرف با نگاه....
اون شب که زنگ زده بودی می گفتی مگه دختر شاه پریونی آخه....من تورو می خوام که باشی.که مال من باشی.فکر میکردم پیدات کردمو بمون...گفتی چشماتو دوس دارم تو چشمات عشق هست تو چشمای هیچکس حتی اونی که چن سال پیش دوسش داشتم عشق نبود.گفتی آخه اگه دوست نداشتم که برنمیگشتم...
اون روز که بغلت کردم انگار دنیارو بهم دادن...اشک تو چشمات جمع شده بود...اما هنوز اذیتم میکردی که بگي خوبي...قول دادی مواظب حسامم مي موني.....مواظبشی؟؟؟

بخــــند...بازم بخــــند....!

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1392ساعت 17:11 توسط هنگامه| |

Design By : Mihantheme