تبليغاتX
رها
رها

یک آن شد این عاشق شدن

ما نیز روزگاری

لحظه یی ، سالی ، قرنی ، هزاره ای از این پیش تَرک

هم در این جای ایستاده بودیم

بر این سیاره ، بر این خاک

در مجالی تنگ ــ هم از این دست ــ

در حریر ظلمات ، در کتان آفتاب

در ایوانِ گسترده ی مهتاب

در تارهای باران

در شادَروانِ بوران

در حجله ی شادی ، در حصار اندوه

تنها با خود

تنها با دیگران

یگانه در عشق

یگانه در سرود

سرشار از حیات

سرشار از مرگ . . . .                                                         "احمد شاملو"


تو را پشت سر میگذارم

می گریزم

از واقعیتی که در برم گرفته.

انگار برای بودن باید رفت،

و منتظر اتفاقی بود که هیچگاه نمی افتد.

کاش همین اتفاق نصفه نیمه هم نمی افتاد

و من سوار قایقی می شدم که غرق می شد ،

اگر صدایم نمی کردی ....

و کاش صدا نمی کردی

حالا از دوردست

تنها از دوردست، دوستت دارم.


از لیلای عزیز بابت عکسایی که برام فرستاد ممنونم....

و شکسپیر :

۲۳ آوریل ۱۳۶۴ روز جرج قدیس : ویلیام شکسپیر در استراتفورد در ساحل رود آون متولد شد . شاعر ملی در روز گرامی داشت تقدیس قدیس حامی انگلستان به دنیا اومد . شکسپیر در روز ۲۶ آوریل ۱۵۶۴ غسل تعمید داده شد ، بنابر این می تونسته تو یکی از روز های ۲۱ یا ۲۲ یا ۲۳ آوریل به دنیا اومده باشه . اما عجیب اینه که حتی اگه تو روز جورج قدیس به دنیا نیومده باشه تو این روز از دنیا رفته...۲۳ آوریل ۱۶۱۶ . در سن ۵۲ سالگی...دچار تب شدیدی میشه و احتمالا تیفوئید علت مرگ او بوده.....


پ.ن ۱: درمان درد من باران نم نم نیست....

پ.ن ۲ : من پاسخ همه ی روز هایی را که با تو گذشت با صبوری داشتم . من شکیبا نبودم ولی حرف تو به من شکیبایی می داد..."احمدرضا احمدی"

پ.ن ۳ : دلتنگم!!! پــــرتــــو...................!!!

پ.ن ۴: William shakspeare  !!!!

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 0:35 توسط هنگامه| |
غروب بود
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود
دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره هاي عجيبي
و اسب ، يادت هست ،
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ، سكوت سبز چمن وار را چرا مي كرد
و بعد، غربت رنگين قريه هاي سر راه
و بعد تونل ها ،
دلم گرفته ،
دلم عجيب گرفته است
و هيچ چيز ،
نه اين دقايق خوشبو،كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش ،
نه اين صداقت حرفي ، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست،
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند
و فكر مي كنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد

نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد
چه سيب هاي قشنگي
حيات نشئه تنهايي است
و ميزبان پرسيد
قشنگ يعني چه؟
- قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق ، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس
و عشق ، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد ،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن
- و نوشداري اندوه؟
- صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش

و حال ، شب شده بود
چراغ روشن بود
و چاي مي خوردند

- چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي
- چقدر هم تنها
- خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي
- دچار يعني
- عاشق.
- و فكر كن كه چه تنهاست
اگر ماهي كوچك ، دچار آبي درياي بيكران باشد
- چه فكر نازك غمناكي
- و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست
- خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست
- نه ، وصل ممكن نيست ،
هميشه فاصله اي هست
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصله اي هست
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست
و عشق
صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر
هميشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند
و او و ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود
و نيمه شب ها ، با زورق قديمي اشراق
در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند
- هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني


تو خوبی

و این همه ی اعتراف هاست .

من راست گفته ام و گریسته ام

و این بار راست می گویم تا بخندم

زیرا آخرین اشک ِ من نخستین لبخندم بود .


پ.ن۱: دلــــــــــم گرفته!!دلـــــــم عجیب گرفته!!

پ.ن۲: به خود می نگرم ، که با همه ی جمع چه تنها نشسته ام!!

پ.ن۳: همیشه عـــــاشق تنهـــــــــاســـــت!

پ.ن۴: پــــــــــــــــرتـــــــــــــــو.............

آخرین اشک من ، نخستین لبخندم بود......

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 19:12 توسط هنگامه| |

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

من در سکوت و بغض و شکایت  سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرحم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت


شکسپیر عزیز من:"ارزش ادبی شکسپیر"

اگر نویسنده نمایشنامه زیاد از حد در اعمال و طرز فکر بازیگران ساخته دست خویش مداخله کند ، فاصله زیادی بین افراد حقیقی و بازیگران داستان بوجود می آورد ، که دیگر نمی توان حقیقت وجود آنها را باور کرد.
شکسپیر در این مورد خود را قاضی بی طرفی نشان می داد و شخصیتهای داستان را به حال خود می گذاشت تا حقیقت درونی خود را نشان دهند . به همین جهت نمی توان به آسانی درک کرد که
فلسفه و نظریه شکسپیر درباره زندگی چیست.
افکار و عقایدی که شخصیتهای نمایشنامه های شکسپیر ابراز می دارند ، به قدری متنوع و در بسیاری از موارد متضاد است که باید آن را متعلق به خود آنها دانست و نمی توان گفت همه آنها نماینده افکار شکسپیر است؛ چون دلیل برتری یک نویسنده این است که خود را به انواع نظریه ها مسلط سازد به طوری که نتوان او را به صورت معین و مشخص شناخت.
فرد معمولی برای صحبت های عادی احتیاج به دو یا سه هزار لغت دارد و برخی از مردم هم در حد کمتر از دو هزار کلمه بکار می برند . "میلتون" شاعر معروف انگلیسی که از نوابغ محسوب می شود ، در حدود هشت هزار لغت به کار برده ، ولی در آثار شکسپیر در حدود بیست و یک هزار لغت دیده می شود . به همین جهت مطالعه متون اصلی او به
زبان انگلیسی ، خالی از اشکال نیست و نه تنها احتیاج به فرهنگ جامعی دارد ، بلکه در بسیاری از موارد توضیحات نقادان و محققین این درام نویس، ضروری است و گذشته از آن قوه حدس و تشخیص خواننده این درام نویس ضروری است و خواننده پس از آشنایی کافی به آثار او درک مطالب بغرنج ، که اکثراً در قالبی بسیار موجز به رشته تحریر درآمده ، را آسانتر می سازد.

پ.ن ۱ : من تنها نیستم! اشک هایم را دارم ، اشک هایی که از غم تو بر گونه هایم جاریست . من تنها نیستم . لحظه ها را دارم . لحظه هایی که یکی پس از دیگری عاشقانه می میرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند . من تنها نیستم . چرا که خیالت حتی یک نظر از من غافل نمی شود . چه قدر دوست دارم لحظه هایی  را که دلتنگ چشمانت می شوم . هر لحظه دوریت برایم یک دنیا دلتنگی است و چقدر صبور است دل من چرا که به اندازه ی تمام لحظه های عاشق بودنم از تو دورم....

پ.ن ۲ : دلم برای مامان بزرگم ( مطهره ) اندازه ی یه الکترون شده!

پ.ن ۳ : دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم ، از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت!!

پ.ن ۴ : دیروز تو مدرسه یکی از بچه هامون بهم گفت یکی بهت سلام رسونده!!!"اسم نمی گم" دهنم وا موند..می خواستم برم لهش کنم اون لحظه!و اینکه یک صحنه ی جالبی بود امروز ندیدین!!! از ذوق داشتم می مردم!!!دو نفر به هم نگا می کردن دهناشونم از ذوق و تعجب وا مونده بود!واقعا حیف ندیدین!! البته این اتفاق قبل از این بود که می خواستم یکیو بکشم!این دو نفرم یکیش من بودم! خودم لو می دم! اما اون شخصی که می خوام بکشمش با شخص دوم یکی نیستن!!حالا بمونید تو خماری!

چرا تهدید می کنین منو؟؟؟؟!!!!

 

نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 20:29 توسط هنگامه| |

 

همین که پیش هم باشیم،همین که فرصتی باشه

همین که گاهی چشمامون،تو چشم آسمون واشه

 

همین که گاهی دنیار و با چشمای تو می بینم

همین که چشم به راه تو میون آینه می شینم

 

بازم حس می کنم زنده ام

بازم حس می کنم هستم

بگو با بودنت دل رو

به کی غیر تو می بستم

 

همین که میشه یادت بود،تو روزایی که درگیرم

که گاهی ساده می خندم،گاهی سخت دلگیرم

 

همین احساس خوبی که

دلت سهم منو داده

همین که اتفاق عشق

برای قلبم افتاده

 

بازم حس می کنم زنده ام بازم حس می کنم هستم

بگو با بودنت دل رو به کی غیر تو می بستم


خسته شدم دیگه واقعا! دوستان اگه من تغییر کردم بهم بگین لطفا!
واقعا می دونم چرا اینجوری شدم! همه از حرفام یه جور دیگه برداشت می کنن! چرا؟!!! به خدا من قصد ناراحت کردن هیچ کدومتونو ندارم...
همیشه یه کارایی کردم که بقیه ازم ناراحت نشن . اما تا کوچکترین کاری کردم بقیه ناراحت شدن...دقت کرده باشین خودتونم می دونید..من سعی می کنم از هیچ کس ناراحت نباشم..چه بد ترین کارو باهام کرده باشه چه نه..همیشه کمتر از یه دقیقه طول می کشه تا همه رو می بخشم . اما واقعا نمی دونم چرا هیچ کس منو نمی بخشه..یا حداقل اگه ببخشه بعد چند روز می بخشه و تا آخر عمرشم فراموش نمی کنه...با اینکه تقصیر من نبوده خیلی جاها و منظورمو اشتباه فهمیدن بقیه...همتون فک می کنین امروز چون روز تولد من خیلی خوشحالم و ناراحت نیستم و می خندم...در صورتی که امروز دا از تولد اون یه روز خیلی بد بود برام....خیلی بد....می دونم غیر قاب تحمل شدم! اما به بزگواری خودتون ببخشید...این چند وقت نه حالم زیاد خوبه و قاطی هم کردم شدید!البته شدید شده!همه فهمیدن دیگه قاطیم!!! خیلی رو راست بهم می گن خب خلی دیگه!!! نمی خوام کسی از دستم ناراحت باشه..مخصوصا کسایی که برام مهمن و ارزش دارن...
پس از همین جا می گم : درسای گلم و ملیکای عزیزم واقعا قصد ناراحت کردنتونو نداشتم!ببخشید...خیلی ببخشید و شرمندم....واقعا نمی خوام ازم ناراحت باشین...ببخشید خواهشا....خیلی شرمنده...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن ۱ : اتفاق عشق برای قلبم افتاده!

پ.ن ۲: گاهی ساده می خندم ، گاهی سخت دلگیرم! اما کسی دلگیریمو نمی بینه...نمی فهمه....فقط خنده هامو می بینینو فک می کنین به به..چه دختر شادیه....وقتی حرف می زنم کسی نمی فهمه چی می گم....وقتی نمی زنم......درک می تونین بکنین؟ همه می گن تو که حالت دیگه باید خوب باشه! به آرزوهات رسیدی! اما نه....چرا باور نمی کنین حرفایی رو که می زنم؟؟ به خدا همیشه حرفامو از ته دلم می گم...اینقدر خندیدم که دیگه کسی باور نمی کنه که چی می گم و چی می کشم واقعا!!

پ.ن ۳ : ديدي تا حالا اگر کسي رو دوست داشته باشي دلت نمياد اذيتش کني؟ دلت نمياد شيشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکني؟ دلت نمياد ازش پيش خدا شکايت کني حتي اگر بره و همه چيزو با خودش ببره... حتي اگر از اون فقط هاي هاي گريه ي شبانت بمونه و عطر اخرين نگاهش... حتي اگر بعد از رفتنش پيچک دلت به شاخه نازک تنهايي تکيه کنه ديدي؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسي از کنارت رد ميشه که بوي عطرش رو ميده چه حالي ميشي؟ بر ميگردي و به اون رهگذر نگاه ميکني تا مطمئن بشي خودش نبوده

دلم نمیاد اذیتت کنم . دلم نمیاد دلتو بشکنم . دلم نمیاد ازت شکایت کنم..........

 

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 15:34 توسط هنگامه| |
امروز او متولد خواهم شد
 
چنان که نتوانند دیگر او را بشناسند
 
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 

چه لطيف است حس آغازي دوباره،

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس…

و چه اندازه عجيب است، روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز…

روز ميلاد…

روز تو!

روزي كه تو آغاز شدي!

تولد تو تولد همه ی خوبی هاست ! تولد همه ی زیبایی های زندگی !

امروز روز تولد توست ! امروز برایت زیباترین گلهای دنیا را خواهم آورد .

هر چند تو مهربان تر از همه ی آنهایی . همیشه به قداست چشمان تو ایمان دارم .

چه کسی چشمان تو را رنگ کرده است ؟

چه وقت دیگر چون تویی خواهد بود ؟

فقط ساده می توانم بگویم :

روز تولد بی تکرار ترین دنیا مبارک !!!

دوستت دارم !

 

تولدت مبارک . تولد پرتو ی من مباررررررررررررررک!

برات آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم به همه ی آرزو های قشنگت برسی....


پ.ن : دیروز ۸/۸/۸۸ بود.....یه روز خیلی خاص! و امروز یه روز خیلی خاص تر!!!!

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 15:36 توسط هنگامه| |

بازم حس می کنم زنده ام بازم حس می کنم هستم
بگو با بودنت دل رو به کی غیر تو می بستم

قرینه است ،

این درخت ُ آن درخت ،

بر آبی بی انتهای بالاتر !

تنها جای تو خالی ست ،

سبزه قبای خواب ُ خیال ِ من !

و دوباره خش خش ِ گربه ی یاد ِ تو

که به حیاط ِ دلم برگشته است !

می نشینم

و در جمعیت نیمه روشن ِ آن سوی پنجره

در ایستگاه دنبال کسی شبیه ِ تو می گردم . . .

و خوب می دانم که کسی کـَـس نمی شود

زیرا هیچ انسانی قادر به ادامه انسانی دیگر نیست !

پس بازی ها فقط یک بازی اند ُ همین !

با این وجود کسی شبیه تو را پیدا می کنم

و از او دور می شوم . . .

و هر چه دورتر می شوم ،

شباهتش به تو بیشتر و بیشتر می شود . . .

و باز سکوت !


در تمام موارد شکسپیر ناچار بود متکی به قدرت و قوت موضوع داستان و طرز تشریح آن باشد و در زمان حاضر هم ، هر هنرپیشه انگلیسی که آرزو دارد به اوج شهرت هنر خود برسد ، سعی می کند اول شهرتی به عنوان بازیگر نمایشنامه های شکسپیر پیدا کند . چون تنها آهنگ ، بیان ، حرکت و فصاحت اوست که می تواند در تماشاچی تأثیر داشته باشد، نه تزئینات و زمینه های کمکی و وسایل که در عین حالی که برای مجسم ساختن صحنه ضروری است؛ مانع از این است که هنر پیشه بتواند نبوغ و هنر خود را به حد کمال عرضه بدارد.
هدف شاعر بحث در اخلاقیات نیست ، بلکه انگیزه ای وسیع تر از ترویج یک مکتب ، عقیده یا نکته اخلاقی دارد . کوشش نویسنده نمایشنامه در این است که به جای ترشیح افکار یا خصایص معین جنبه های مختلف زندگی واقعی را ترسیم کند که مربوط به مکان یا زمان یا شرایط معینی باشد و یا واکنش افرادی را که از لحاظ فکری، احساساتی، بدنی یا روحی با هم متفاوت می باشند ، ولی گردش زمانه آنها را در یک جا جمع کرده است نسبت به یکدیگر مجسم سازد . بنابراین نمایشنامه نویس باید مفهوم زندگی را درک کرده و با انواع مردمی که در نقاط مختلف دنیا دیده می شوند ، آشنا شده باشد . یعنی در حقیقت قدرت مشاهده و قوه تشخیص او در مورد خصوصیات اخلاقی افراد به مقدار حداکثر، تقویت شده باشد و در نمایشنامه خود این افراد را تحت شرایط معینی که ساخته و پرورده فکر خود او است قرار دهد ، تا نتیجه معینی بدست آورد . در این صورت این افراد باید تا حدی حقیقی و واقعی جلوه گر شوند، که تصور نشود آنها عروسک هایی در دست نویسنده بودند که به این سو و آن سو کشانده شدند . قهرمان داستان باید حقیقتاً صورت قهرمان را پیدا کند و شیاد به شکل شیاد، دلقک واقعاً خنده آور گردد ، فیلسوف خود را فیلسوف نشان دهد و زنان داستان خصلت زنان را مجسم سازند



پ.ن : دروغ ممنوع!!!حداقل به من دروغ نگو!! بعد دو سال یعنی نمی دونی واقعا؟!!

پ.ن ۲ : به قول نوم (ملیکای عزیز) چه سیستُمی شده! دیگه همه تو مدرسه می شناسنم..امروز در کمال ناباوری که منو معاونمون نمیشناسه هِد نزدم رفتم که داد زد صدا کرد هنگامه! اسممو نوشت!اما اسم پگاهو حتی نمی دونه! کارای اونم به من میگه!اصلا امسال همه گیر دادن به من..از معلم فیزیکمون گرفته تا این معاونه و مدیر مدرسه! اسمم شده تکه کلام همه! را میرن هنگامه!هنگامه!وااای!!

پ.ن ۳ : خُلَم کردی!!البته خلِ تو بودن خوبه!!

مردم همه
تورا به خدا
سوگند می‌دهند
اما برای من
تو آن همیشه‌ای
که خدا را به‌تو
سوگند می‌دهم!

تولدت پیشاپیش بازم مبارک!

شعر اول از حسین پناهی بود و دو بیت بالا از افشین یداللهی

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 23:14 توسط هنگامه| |
شگفتا که نبودی

عشق ما، در ما حضورمان داد

پیوندی مکنون

آشنا چون

خنده با لب و اشک با چشم

واقعه یِ نخستین دَمِ ماضی

غریویم و غوغا

اکنون

نه کلامی به مَثابه یِ مصداقی

که صوتی به نشانه یِ رازی.

هزار معبد به یکی شهر.

بشنو

گو یکی باشد معبد به همه دهر

تا من آنجا بَرَم نماز

که تو باشی.

چندان دَخیل مبند که بخُشکانیم از شرم ناتوانی خویش

درختِ معجزه نیستم

تنها یکی درختم

نوجی در آبکَندی

و جز اینم هنری نیست که آشیان تو باشم

تخت ِ تو تابوتَت

یادگاریم و خاطره

اکنون

دو پرنده یادمان ِ پروازی

و گلویی خاموش

یادمان آوازی.


پ.ن ۱ : ۹ روز دیگه!!!

پ.ن ۲ : عشق یعنی ترس از دست دادن تو! "یه مَثَل"

پ.ن ۳ : الان بر اثر یه اتفاقی خیلی شک زدم!!!واقعا هنوز باور نمی کنم!!!!

راستی از پست بعد شکسپیر خواهم گذاشت!!!

نوشته شده در پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 15:19 توسط هنگامه| |
سلام

عکس زیر کار خودمه! تابلوی گچی....لطفا نظرتونو بگین!

یک نفر نیست که غم های مرا بشناسد

دل عاشق، دل تنها ی مرا بشناسد

حجم خاکستری غربت تنهایی من

یک نفر نیست که دنیای مرا بشناسد

یک نفر نیست که از خاموشی چشمانم

شب یلدای غزل های مرا بشناسد

یک نفر نیست که در نیمه شب دلتنگی

غم پنهان، غم پیدا مرا بشناسد

یک نفر نیست که از شعله سوزنده اشک

طلب عشق و تمنا ی مرا بشناسد

یک نفر نیست که غم های مرا بشناسد

دل عاشق ، دل تنها ی مرا بشناسد


پ.ن : نظرتون راجع به عشق چیه؟! عشق از نظر شما چیه؟!

پ.ن ۲ : تنهایی......سکوت.......انتظار........انتظار.......انتظار.......

پ.ن ۳ : چرا همه اول به حرفای من گوش می دن بعد دیگه اهمیت نمی دن که من چی می گم اصلا؟؟

پ.ن ۴ : نظرتونو راجع به کارم بگین...برام مهمه! خیلی مهم! این کارمو قراره بدم به یکی...پس نظر شما خیلی مهمه!

نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 18:34 توسط هنگامه| |
هرگز نميدانستم كه عشق ميتواند سكوتي در قلب باشد...
لحظه اي كه زمان مي ايستد...
و همه ي انچه دنبالش هستم اينجا در اغوشم...
منتظر شانسي براي شروع كردن
هرگز نميدانستم كه عشق ميتواند نوري در چشمانت باشد...
در روزي كه تو ممكن است نديده باشي...
و همه ي انچه كه در جستجويش بودم را نميتواند كلمات بيان كند...
زماني كه لمس كردن ميتواند بيش از هرچيز ديگري باشد...
شايد هرگز نفهمي كه چقدر عاشقت هستم...
اما به جز اين مطمئن باش كه...
اينجا بهشتت است...اينجا كتاب زندگيت است...
جايي كه تو ومن براي هميشه خواهيم ماند...
اينجا بهشتت است...اينجا كتاب زندگيت است...
جايي كه تو ومن براي هميشه خواهيم ماند...
و در تاريكي شب...تو به دنبال نوري خواهي بود...
و به جايي برو كه عشق بايد برود...
و تو صبح جديدي را اغاز خواهي كرد...
همه ي غمهايت را از بين ميبرد...
شايد هرگز نفهمي كه چقدر عاشقت هستم...
اما به جز اين مطمئن باش كه...
اينجا بهشتت است...اينجا كتاب زندگيت است...
جايي كه تو ومن براي هميشه خواهيم ماند...
اينجا بهشتت است...اينجا كتاب زندگيت است...
جايي كه تو ومن براي هميشه خواهيم ماند...


تو یه رویداد شگفت انگیز در زندگیم هستی
تمام كار های خوبی كه كرده ام
و تو با كم طاقتیت قلب منو میشكنی
و اعتراف میكنم كه این واقعیت داره كه من
عشقی مثل این نمیشناختم تا تو...
تو دلیلی هستی برای به دنیا آمدن من و از این اطمینان دارم
و من غرق در شادیم...از خوشحالی میتونم بغلت كنم

كسی كه از همه بیشتر دوسش دارم
با تمام آینده ای كه گنجایشش برای خودتم مشكله كی میتونه تو رو بیشتر از این دوست داشته باشه
ای نزدیكترین چیز به آسمان.تو فرشته ای هستی از افق
فقط خدا میتونه چنین عشق بی عیب و نقصی رو بوجود بیاره
وقتی تو بهم لبخند میزنی من گریه میكنم
و برای نجات زندگی تو من میمیرم
با لحظه های رومانتیك در قلبی خالص
تو عزیزترین قسمت وجودمی
همون چیزی كه میخواد
من برای آرزو ها زندگی میكنم

خودمو فراموش كردم...احتیاجات جلوترن(مهمترن)
كی میتونه تو رو بیشتر از این دوست داشته باشی؟
خوب...كاری نیست كه تو بتونی انجام بدی
برای متوقف كردن عشق من به تو
و هرنفسی كه من میكشم به خاطر تو میكشم
تو درون رویا های من میخوابی و من از این اطمینان دارم
كی میتونه تو رو از این بیشتر دوست داشته باشه؟


پ.ن : وای خدای من! چه مدرسه خوبه!!واقعا خوبه ها!! مدرسه خیلی خوبه! خیلی!!! اما امروز اصلا خوب نبود!! نمی دونم چرا! چرا واقعا؟!! اما کاش مدرسه مثل پارسال بود...به خاطر یه چیزی بری و انتظارشو بکشی تمو طول ساعتا......و ببینیش و خوشحال شی! اما الان هر چقدرم که انتظار بکشم می دونم نمی بینم! به خاطر همین افتضاحه!

پ.ن۲ : دلم تنگ شده! اینقدر تنگ شده که نمی دونم دیگه چجوری بگم و چجوری از دلتنگی درش بیارم ! کمک می خوام.....

پ.ن ۳ : ۱۳ روز دیگه تولده! تولد بی تکرار ترین دنیا......تولدش مبارک.....!

پ.ن ۴ : کاورای چوب هاکیمونو از سن سیمون گرفتیم! اینقدر باحالن اما چه فایده تیما که فعلا تعطیلن ! فقط به یه تومن نیاز داریم! بعدش تیما را میفته! اما کیه که بده؟!! اینقدر تو مدرسه واسه کلاسای هاکی مدرسه که مربیش سن سیمونه تبلیغ کردیم که همه معلما ما رو با هاکی می شناسن!!! دیگه شدیم عین هاکی!

نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 15:53 توسط هنگامه| |

من گاهی رهگذر خیالم و گاهی خیال رهگذران....

شکسپیر : عشق ما را می کشد تا دوباره حياتمان بخشد .

شمع بود ، اما کوچک بود نور هم داشت اما کم بود
شمعي که کوچک بود و کم ، براي سوختن پروانه بس بود
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق
و زمين پر از شمع و پروانه شد
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند
خدا گفت: شمعي بايد دور ، شمعي که نسوزد ، شمعي که بماند
پروانه اي که به شمع نزديک مي سوزد ، عاشق نيست
شب بود ، خدا شمع روشن کرد شمع خدا ماه بود شمع خدا دور بود
شمع خدا پروانه مي خواست ليلي ، پروانه اش شد
بال پروانه هاي کوچک زود مي سوزد ، زيرا شمع ها ، زيادي نزديکند
بال ليلي هرگز نمي سوزد ليلي پروانه شمع خداست
شمع خدا ماه است ماه روشن است ، اما نمي سوزاند
ليلي تا ابد زير خنکاي شمع خدا مي رقصد


سکوت تو را دوست دارم، خستگی همیشگی ات، و خنده ات را دوست دارم. همه چیزت را دوست دارم، و از اندیشیدن به تو در این زندگی معمولی که باعث ملال بسیار تو می شود، خسته نمی شوم، برای همین زندگی که شما توجه بسیار کمی به آن داری.  تو را میبینم در زندگی شرافتمندانه پیش می روی ـ زندگی ای که در عین حال بسیار والاست ـ تو چیزی را که اتفاق نیفتاده در می یابی، به چیزی که گفته نشده گوش می دهی. همه چیز در زندگی ات تیره است زیرا همه چیز ساده است. تو در کنار عشق ایستاده ای. در زندگی هر روز چیزی درخواست نمی کنی، در زندگی ابدی که در تصور هیچ آفریده ای نمی گنجد، بی نهایت را می خواهی، هیچ چیزی قابل تو نیست. در این حالت در آنجا می مانی، ساکت در کنار خواست خود، به یاری همان چیزی که ـ در شما ـ به آگاهی می رسد. تو زن عجیبی هستی!
عشق شراره می زند مانند باد روی برف . عشق لطیف است مانند شب پر ستاره . گام های عشق نرم تر از سکوت است و سخنانش برنده تر از برق . مانند دزدی در شب تاریک آهسته به درون ما می خزد ، سپس منتظر می ماند . تا جایی که او منتظر است که برویم ، منتظر می مانند که به خود بیائیم . آنجا می ماند ، در روی چمنزار های خون رنگ مانند پرنده بر شاخه ی خیزرانی بلند و سبز ، با صدای جوهر بر روی کاغذ می خزد . مانند طپش یک قلب در تیرگی جسم . اگر اینقدر دوست دارم برای تو بنویسم ، برای شنیدن پچ پچه ی درون خودم است ، در یک جمله ، درون این خوردگی های سکوت . به زندگیم از هر سو نگریسته ام . جیزی برای نگه داشتن جز این باخت ندیده ام . سرمست از این عشقم که مرا به سوی او می کشاند . مانند عشقی که تمام گلهای نام مرا می چیند . مست عشقی هستم که مرا به گهواره ی کودکی می کشاند . عشق مانند یک روز ساده است ، و ستایش او همان قدر برای من دشوار است که برای علف ترنم هوایی که او را به شوق می آورد . می گویند : مرا دوست داشته باش .اما این یک درخواست نیست . تقریبا یک آواز است . نجوای باد روی علف هاست . درون حصار روشنایی ها . ما هیچ نیستیم . عشق همه چیز است . نسبت ما با عشق مثل رابطه ی نور است با سایه : من خویش را از بین می برد و از آن تغذیه می کند ، تا ذات خود را تغییر دهد ـ که هیچ نیست ـ در قبال ذاتی دیگر ـ که همه چیز است ـ عشق ناب است ، مانند آسمانی که می گویند روشن است . تازه است ، مثل نور سپیده که از هیچ کجا می آید سرزنده است ، مانند شفافیت روز که دور ها را به هم نزدیک می کند . عشق مانند نقاشی است که ـ هر روز صبح درون کارگاهش ـ تاریخ کهن جهان را باز می آفریند .
پ.ن : سکوتت را دوست  دارم و هر نفسی که می کشم به خاطر تو می کشم!

پ.ن ۲ :  هیچ کس ویرانیم را حس نکرد . وسعت تنهاییم را حس نکرد . در میان خنده های تلخ من گریه ی پنهانی ام را حس نکرد . در هجوم لحظه های بی کسی درد بی کس ماندنم را حس نکرد . آن که با آغاز من مانوس بود لحظه ی پایانی ام را حس نکرد

پ.ن ۳ : ممنونم ازت پرتو عزیزم!!! ممنونم!!

نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 13:5 توسط هنگامه| |

از شدت عشق من به تو ستاره ها به وحشت می افتند...

تو را بیش از کلمه هایم دوست دارم...بیش از تمام کلمه هایم . کلام تو روزی فرشتگان است .

خواسته ام زیادی است . می خواهم دیوانه ای باشم که دیگر چیزی ندارد جز قلب .

قلب من چون پر کاهی در هوا پرواز می کرد ، پیش از آن که تو آن را در دستانت بگیری و نجات دهی .

تو قلبم را شکستی . تو رمز دنیا را از آن در آوردی و دور انداختی . و هیچِ عشق ات را جایگزینش کردی .

عشق تو ، یگانه زندگی من است ! و خود تو یگانه بهونه ی زندگی من!

تو چون آتش جنگل از من می گذری .

تو در قلب منی . حتی وقتی به آن بی اعتنایم . مثل بوته ی رزی که در غیاب باغبان شعله می کشد .

قلب تو در دل سکوت ات جای گرفته . مثل شمعی در دل فانوس .

آسمانت را می خواهند ، ولی صاعقه ات را نه . من از آنها نیستم . حتی تهدید هایت را دوست دارم .

من هر روز انتظار هر چیزی از تو را دارم!

خالا هیچ کس جلو دار من نیست ! من بال پرواز دارم ! می دانم به کجا می روم . به آسمان!


اطلاعاتی از شکسپیر  :
می دونستین :
۱. پدر شکسپیر یه دستکش دوز بود و با یه دختری کاتولیک ازدواج کرد و صاحب ۸ فرزند شدن . شکسپیر هم پسر ارشد بود! از این ۸ نفر تنها ۴ پسر و یه دختر زنده موند . ویلیام  هم بسیار خوش شانس بود چون وقتی متولد شد طاعون دنیا رو فرا گرفته بود !
۲. در زمان ویلیام شکسپیر (زمان الیزابت) دبیرستان ها ساعت ۶ شروع به کار می کردند تا ۵/۵ بعد از ظهر . از جمله چیز هایی هم که یاد می گرفتن یادگیری لاتین ، ترجمه به لاتین ، و حفظ و خواندن شعر های لاتین . شکسپیر عزیز من هم ۸ سال این درسا رو مطالعه کرده به همراه نوشتن نمایشنامه هاش . "قدر مدرسه ی الانو بدونید که۱۲ ساعت یه سره لاتین نمی خونید"
۳. شکسپیر با کسی ازدواج کرد که ۹ سال از خودش بزرگتر بوده و سه ماهه باردار!! شکسپیر هم اونو دوست داشته اما توی وصیت نامش فقط در باره ی همسرش همینو نوشته : ایضا ، من به همسرم ، تخت خواب درجه دو خودم ، را به همراه اسباب و اثاثیه می بخشم . غزل شماره ی ۱۴۵ شکسپیر هم با اسم همسرش تموم می شه....براتون می ذارم دفعه های بعد این غزلو...
۴ . بنا بر اشتباه چاپگر پاپخونه ای همه الان فکر می کنن املای کلمه ی شکسپیر به این صورت : shakespeare در صورتی که خود ویلیام عزیز من پای امضاهاش املای اسمشو اینجوری می نوشته : william shakspeare  یا  william shakspere
5. : 83 نوع مختلف هم اسم اونو تو زمان الیزابت می نوشتن...!! فاجعستا!!
6. شکسپیر نمایشنامه ی هملت خودشو بسیار زیاد بازنویسی کرده و یه شخصیت هملت شخصی داشته ! یعنی به غیر از مایشنامه ی hamlet نمایشنامه ای داشته که اجرا نشده اصلا و دست کسی نبوده به اسم : ur-hamlet
7. شکسپیر پسری به اسم همنت داشت که با اسم هملت تفاوتی ندارشت . اما تلفظشون فرق می کرد . پسر شکسپیر وقتی 11 سالش بود در گذشت. و بسیاری از درام های هملت از دلمشغولی شکسپیر هنگام نوشتن این نمایشنامه بود..درست وقتی که پسرش فوت می کنه!!
8. در زمان شکسپیر به خاطر شیوع بیماری طاعون اون خیلی از نمایشنامه هاشو نمی تونست اجرا کنه...بعد مدتی که تئاتر ها دوباره شروع به کار می کنه شکسپیر نمایشنامه هاشو برای نمایش آماده می کنه..اما متاسفانه مردم به خاطر ترس از این بیماری زیاد استقبال نمی کنن در ابتدا!
9. شکسپیر در اواخر زندگی خودش دچار تب خیلی شدیدی می شه و پزشکا می گفتن به احتمال زیاد بیماریش تیفوئید بوده و بر اثر این بیماری در سال 1616 در خالی که تنها 52 سال داشت در گذشت!!
10. در زمان شکسپیر نمایشنامه نویسان کم نبودن اما مردم معتقدند نمایشنامه های شکسپیر برجاماند چون او فوق العاده محبوب و فوق العاده خوش شانس بوده!!!
11. شکسپیر در اکثر نمایشنامه های خود بازیگر بوده و او را یک بازیگر حرفه ای و نمایشنامه نویسی برجسته می دانستند و معتقدند او محبوب بود چون یه نمایشنامه نویسی بود که تو کارهای خودش بازی هم می کرد و بازیگری به او کمک کرد تا در نمایشنامه نویسی خیلی موفق تر باشه .
آخرین : سنگ قبر فعلی شکسپیر کپی از سنگ قبر اصلی اوست که در قرن 18 جایگزین شده.


پ.ن :  آخی ! رفتم ۳ تا کتاب از شکسپیر خریدم! اینقدر شوق دارم که نمی دونین!!

پ.ن ۲ : ۵ شنبه با مربی گلمون( مربی تیم نه...مربی قبلی هاکی خودمون و مربی کاراتمون) رفتیم تمرین تیم پسرای هاکی...نا امید شدیم از خودمون! اینقدر خوب بودن! فقط ۴ تا دختر بودیم! پسرا تمرین می کردن . ما ۴ تا نشسته بودیم نگاه می کردیم حسرت می خوردیم! اما خوب ما هم قراره اون شکلی بازی کنیم چند وقت دیگه! یه دوست بسیار عزیز هم گفت معلومه خوش گذشته بهمون! خیلی خوب بود!

پ.ن 3 : این روزا بهترین روزای زندگی من می تونه باشه! به شرطی که خرابشون نکنم! راستی می خوام برم به آسمان!!!

نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 13:42 توسط هنگامه| |
هرچی آرزوی خوب مال تو

هر چی که خاطره داریم مال من

اون روزای عاشقونه مال تو

این شبای بیقراری مال من

منمو حسرت بی تو ما شدن

تویی و بدون من رها شدن

 آخرغربت دنیاست مگه نه؟

اول دوراهی آشنا شدن

تو نگاه آخر تو...!!

آسمون خونه نشین بود

دل تو شکسته بودن

همه ی قصه همین بود

 می تو نستم با تو باشم

مثل سایه مثل رویا

اما بیدارم و بی تو...                  

مثل تو تنهای تنها!!!


یه نظریه ای هست که می گه ما انسان ها می تونیم چندین بار زندگی کنیم!! نه فقط جای یه آدم جای هر چی! البته من زیاد از این نظریه نمی دونم!!! داشتم به این فکر می کردم من اگه قرار باشه باز هم زندگی کنم تو زمان مختلفی یا یه جای مختلف دیگه و تو نباشی چی کار می کنم!!اون موقع نه تو هستی و نه لبخند تو و نه نگاه تو.....هیچی...اصلا تو رو نشناسم!اون موقع چی کار می کنم؟؟این دیگه عند نامردیه!!خدا کنه همچین روزی نیاد!
شکسپیر ===>متن زیر ارزش ادبی شکسپر رو نشون می ده..چون طولانی بود تو دو تا پست می ذارم و منبعش هم سایت دانش نامه ست
قسمت اول :
ارزش ادبی شکسپیر
شکسپیر در حقیقت شاعر انسانیت و نقاش خصایل خوب و بد انسانی است . نمایشنامه های تاریخی او به وقایع بی روح و کهنه، روح تازه ای می بخشند و شخصیتهای ادوار مختلف تاریخ را با طرز فکر و عادات و خصوصیات هر دوره برای خواننده و بیننده مجسم می سازند . قدرت او در تلفیق و ترکیب صحنه های واقعی پراکنده ، به صورت یک جریان واحد و مربوط به همه حاکی از زبردستی بی نظیر او در فن نمایش است. نمونه این
هنر را می توان در تشریح دوره نفرت انگیز سلطنت "جان" یا کناره گیری "ریچارد دوم" یا مصیبتهای "هانری چهارم" یافت.
هنر او در مجسم ساختن صحنه های غم انگیز و خنده آور به اوجی می رسد که بی سابقه است . او قادر است تماشاچی را بی اختیار به خنده وادارد یا اشکهای تأثر او را سرازیر سازد. بازیگرانی از قبیل "فالستاف" و "گوبو" و دلقکهای نمایشنامه های مختلف او نمونه های جالبی از این قدرت ابداع می باشند. در صحنه های درام کمتر وقایع در ادبیات مانند مرگ کلئوپاترا، مرگ رومئو و ژولیت و خفه شدن دزدمونا بدست اتللو و برخی از صحنه های مکبث یا رفتار دختران "لیرشاه" نسبت به پدر خود یافت می شود.
در اغلب نمایشنامه های شکسپیر پریان و ارواح و جادوگران نقش فراوانی به عهده دارند که نمونه آن " اوبرون" و " پک"، روح قیصر، روح پدر هملت، و سه خواهر جادوگر در مکبث می باشند.
در نتیجه می توان گفت که نمایشنامه های او از لحاظ تنوع موضوع ، غنی بودن لغت ، طرز تشریح وقایع و وحدت هدف و نتیجه، کم نظیر است و اگر چه در هر نمایشنامه وقایع متعددی مانند رشته های رنگارنگ ، به هم بافته شده ، ولی همه آنها جنبه تزئیناتی دارد که در عین حال به این قالی بزرگ ادبی جلوه و شکوه خاصی بخشیده به طوری که سادگی ، پیوستگی و وحدت زمینه اصلی آن را از بین نمی برد و از لطف و تناسب آن نمی کاهد.
صحنه تئاتر دوره شکسپیر شکوه ، جلال ، ابزار و وسایل تماشاخانه امروزی را نداشت و به صورت سکویی باز و ساده ساخته شده بود ، که بازیگران با البسه خود و بدون هیچ گونه دکور روی آن بازی می کردند و در نتیجه درک بسیاری از تغییرات صحنه و مفهوم حقیقی به عهده تماشاچی گذاشته می شد . تعجب این است که با وجود فقدان این وسایل نمایشنامه های شکسپیر آن ارزش واقعی خود را از کف نداده و هنوز مورد پسند بسیاری از مردم قرار می گیرد . البته در تماشاخانه های امروزی و فیلمهایی که بر مبنای این نمایشنامه ها تهیه می شود ، دخل و تصرف زیادی در وضع صحنه ها به عمل می آید ، تا بیننده و شنونده به آسانی بتوانند پیوستگی وقایع یا تغییرات صحنه را درک کند، همین نکته گواه بر این است که بینندگان تئاتر عهد شکسپیر تا چه حد به هنر و نمایشنامه علاقه داشتند ، که بدون وجود تسهیلات امروزی حداکثر لذت را از آثار او می بردند.

پ.ن ۱ : صدایم کن! صدای تو زیباست...!

پ.ن ۲: تو دنیا هیچیو با لبخند تو عوض نمی کنم! حتی با ارزش ترین چیز ها رو!!!

پ.ن ۳ : امروز یه متن خیلی قشنگ خوندم که یاد این شعر افتادم...خیلی دوسش دارم!

پ.ن آخر : تو دین اسلام همچین نظریه ی رو رد کردن اما خیلی از دانشمندان ردش نمی کنن و  ثبت شدست...منم قبولش دارم چون دلایل ثبتشو قبول دارم...البته مسلمونمااااا..فکر اشتباه نکنین!!اما خدا نکنه اون روز بیاد!

همین! و منتظر قسمت دوم ارزش ادبی شکسپیر باشید!!!

نوشته شده در دوشنبه 13 مهر1388ساعت 0:32 توسط هنگامه| |

میان تاریکی

تو را صدا کردم

سکوت بود و نسیم

که پرده را می برد

در آسمان ملول

ستاره ای می سوخت

ستاره ای می رفت

ستاره ای می مرد

ترا صدا کردم

ترا صدا کردم

تمام هستی من

چو یک پیالهء شیر

میان دستم بود

نگاه آبی ماه

به شیشه ها می خورد

ترانه ای غمناک

چو دود بر می خاست

از شهر زنجره ها

چون دود می لغزید

به روی پنجره ها

تمام شب آنجا

میان سینهء من

کسی ز نومیدی

نفس نفس می زد

کسی به پا می خواست

کسی ترا می خواست

دو دست سرد او را

دوباره پس می زد

تمام شب آنجا

ز شاخه های سیاه

غمی فرو می ریخت

کسی ز خود می ماند

کسی ترا می خواند

هوا چو آواری

به روی او می ریخت

درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد بی سامان

کجاست خانهء باد؟

کجاست خانهء باد؟


پ.ن ۱: از مربی هاکی گلمون(سنسیمون) خیلی ممنونم...دیگه رسما تو تیم هاکی هستیم! و اعزام خواهیم شد برای المپیاد ورزشی....ایشالله می بریم! بازم ازشون ممنونم..خیلی به ما کمک کردن!

پ.ن ۲ : امسال مدرسه رو دوست ندارم!بد شروع شده...خیلی بد..........

پ.ن ۳ : یکی منو بفهمه بابا!دلم تنگ شده!!

نوشته شده در سه شنبه 7 مهر1388ساعت 1:10 توسط هنگامه| |

مرا

تو

بي سببي

نيستي.

به راستي

صلت كدام قصيده اي

اي غزل؟

ستاره باران جواب كدام سلامي

به آفتاب

از دريچه تاريك؟

كلام از نگاه تو شكل مي بندد.

خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني!

***

پس پشت مردمكان

فرياد كدم زنداني است

كه آزادي را

به لبان بر آماسيده

گل سرخي پرتاب مي كند؟-

ورنه

اين ستاره بازي

حاشا

چيزي بدهكار آفتاب نيست.

 

نگاه از صداي تو ايمن مي شود.

چه مؤمنانه نام مرا آواز مي كني!

***

و دلت

كبوتر آشتي ست،

در خون تپيده

به بام تلخ.

 

با اين همه

چه بالا

چه بلند

پرواز مي كني!


پ.ن ۱: چه مومنانه نام مرا آواز می کنی...آوازمی کردی....!

پ.ن ۲ : دلم برات تنگ شده...دیگه نمی دونم چجوری بگم!!!!!!!!

التماس دعــــــــــا شدید

نوشته شده در پنجشنبه 2 مهر1388ساعت 15:1 توسط هنگامه| |
سلام

لذت ها و بهترین لحظه های زندگی...متن های پررنگو خودم خیلی خیلی بیشتر تجربه کردم و واقعا لذت بردم!

 عاشق شدن (یه لحظه تو تمام عمر که هیچ وقت دیگه تکرار نمی شه... و شیرین!!!خیلی شیرین..خیلی بده آدم عاشق نباشه)

آنقدر
بخندی که دلت درد بگیره

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی
ببینی هزار تا نامه داری

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری


به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی


به
رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی (وقتی بلارون میاد یا قدم زدن زیر بارون یا این کارو کردن خیلی لذت بخشه)

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !


آخرین امتحانت رو پاس کنی


کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه (یهو یکی زنگ می زنه به گوشیت یا اس ام اس می ده..وقتی می بینی کیه ذوق مرگ میشی واقعا)


توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی


برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!


تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول
بکشه

بدون دلیل بخندی (بعد همه بهم می گن دیوونه ای...!)


بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه


از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی !


آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می‌یاره (چند تا آهنگ هست که خیلی دوست دارم و وقتی گوش می دم یاد کسایی میفتم که خیلی دوسشون دارم...شیرینه!)


عضو یک تیم باشی (مثلا تیم هاکی!!!)


از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی (بری خور"یه روستا تو کرج" بعد بری دزبر و تا می تونی غروب خورشیدو ببینی..البته گاهی هم با دوستان بری کیفش بیشتره!!)


دوستای جدید پیدا کنی


وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین ! (هری که چه عرض کنم...به قل یکی از دوستای گلم آمبولانس باید خبر کنی!!)


لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی


کسانی رو
که دوستشون داری رو خوشحال ببینی(این از همه قشنگ تره..ببینی خوشحاله و از خوشحالیش لذت ببری..اونقدر لذت ببری که فک کنی خوشبخت ترین آدم دنیایی)

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و
ببینید که فرقی نکرده

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی


یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره
(اینم واسه خودش دنیاییست!)

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای
احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی (واقعا یاد کارای احمقانشون بیفتی و از خنده ی زیاد گریت بگیره!!)

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

قدرشون روبدونیم

زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد


وقتی

زندگی 100 دلیل برای گریه كردن

به تو نشان میده

تو 1000 دلیل برای خندیدن

به اون نشون بده
.

)
چارلی‌ چاپلین(


پ.ن ۱: متن های پررنگ لذت هایی هستن که خودم چشیدمشون..البته بیشترشونو چشیدم اما پررنگ ها رو بیشتر . تجربیات خودمم جلوش نوشتم در حد یه جمله

پ.ن ۲: وااای..مدرسه ! خوشحالم

پ.ن ۳ : التماس دعا دارم شدید 

نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 16:6 توسط هنگامه| |
پرویز مشکاتیان درگذشت!!!!

باورتون میشه ؟ من که باورم نمیشه...وااااای خدای من!

در ۵۴ سالگی به خاطر ایست قلبی فوت شدن........

به همه تسلیت می گم...یادش بخیر من سر آهنگای همین شخص بزرگ با همه دعوا می کردم!!!خیلی دوسش داشتم...واقعا بزرگ بود.....

آقارشون واقعا زیباست...واقعا قشنگ......می تونم بگم فوق العادن.....من که تقریبا خیلی از آهنگ ها و آثارشونو زدم و واقعا عالین...عالی

 


 مشكاتيان كه زاده 24 ارديبهشت 1334 در نيشابور بود، در منزلش در تهران درگذشته است.
پرويز مشكاتيان كار هنري خود را در شش سالگي با پدرش، مرحوم حسن مشكاتيان كه استاد سنتورنوازي و آشنا با ويولن و سه‌تار بود، آغاز كرد.
مشكاتيان، رديف ميرزا عبدالله را نزد نورعلي برومند و داريوش صفوت و مباني موسيقي ايراني را نزد اساتيدي چون محمدتقي مسعوديه، عبدالله دوامي، سعيد هرمزي و يوسف فروتن فراگرفت.
او كار سنتورنوازي خود را به شيوه رسمي در مركز حفظ و اشاعه موسيقي آغاز كرد و در اين زمينه بسيار موفق كار كرد و كارهاي بزرگ فراواني را در زمينه آهنگسازي وسنتورنوازي به ويژه تكنوازي انجام داد.
وي در آزمون موسيقي باربد كه به ابتكار نورعلي برومند برگزار مي‌شد، به همراه پشنگ كامكار مشتركاً جايگاه نخست را به دست آورد.
مشكاتيان از سال 58 تا سال 67 با محمدرضا شجريان همكاري داشت كه نتيجه اين همكاري، آثار ماندگاري چون بيداد، آستان جانان، سِرّ عشق، نوا و دستان بود.
مشكاتيان، كتاب‌هاي فراواني در زمينه سنتور و موسيقي ايراني تأليف كرده ‌است.
خبرهاي مربوط به زمان و مكان تشييع پيكر اين هنرمند به زودي منتشر مي‌شود.


مشکاتیان از سال ۱۳۵۶، همکاری با رادیو را زیر نظر هوشنگ ابتهاج آغاز کرد ولی پس از واقعه ۱۷شهریور ۱۳۵۷ از رادیو استعفا داد و مؤسسه چاووش را با همکاری هنرمندان گروه عارف و شیدا تشکیل داد. سپس با همکاری شهرام ناظری، تصنیف «مرا عاشق» را بر روی شعر مولانا ساخت. از سال ۱۳۵۸ تا سال ۱۳۶۷ با محمدرضا شجریان همکاری داشت که نتیجهٔ این همکاری، آثار ماندگاری چون بیداد، آستان جانان، سِرّ عشق، نوا و دستان بود. وی در همهٔ این آثار، به عنوان آهنگ‌ساز و نوازندهٔ سنتور (در سِرّ عشق به عنوان نوازندهٔ سه‌تار) همکاری داشت.

وی با افسانه شجریان دختر محمدرضا شجریان ازدواج کرد ولی در دهه ۱۳۷۰ از او طلاق گرفت. او همچنین کارهای بسیار پرباری با نوازندگانی چون حسین علیزاده (سرپرست گروه عارف و گروه شیدا) و محمدرضا لطفی (سرپرست گروه شیدا) دارد.

پس از قطع همکاری با محمدرضا شجریان، وی با خوانندگانی چون علی جهاندار، ایرج بسطامی، علیرضا افتخاری، حمیدرضا نوربخش، علی رستمیان و شهرام ناظری همکاری کرد. او همچنین در فستیوال جهانی موسیقی تحت عنوان (روح زمین) در کشور انگلستان شرکت کرد و مقام نخست را بدست آورد.

او در سال‌های اخیر کارهای کمتری بیرون داده‌است و خود سرپرست یک گروه موسیقی مشهور بوده که بنا به گفتهٔ اعضای گروه به سبب کم کاری وی آن گروه از هم پاشید (در سال ۱۳۸۴). یکی از واپسین کارهای وی یک نوار تکنوازی بود که در سال ۱۳۸۴ نواخت و منتشر کرد. همچنین وی در روزهای ۶ تا ۹ آذر ۱۳۸۶ به عنوان سرپرست گروه عارف کنسرتی در تهران برگزار کرد که حمیدرضا نوربخش به عنوان خواننده در آن شرکت داشت.

مشکاتیان، کتاب‌های فراوانی در زمینهٔ سنتور و موسیقی ایرانی تألیف کرده‌است.

همین

به همه تسلیت می گم و خدا رحمتشون کنه خیلی زیاد...

من هنوز باورم نشده!

 

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 22:21 توسط هنگامه| |
طرف ما شب نیست

صدا با سکوت آشتی نمیکند

کلمات انتظار میکشند

من با تو تنها نیستم

هیچکس با هیچکس تنها نیست

شب از ستاره ها تنها تر است

طرف ما شب نیست

چخماخها کنار فتیله بی طاقتند

خشم کوچه در مشت توست

بر لبان تو شعر روشن صیغل میخورد

من تو را دوست میدارم

و شب از ظلمت خود وحشت میکند

"شاملو"


باز کار خودم! عکسش که خیلی زشته باز خودش کمی قابل تحمل تره!!

تابلوی گچیه...طرح و ساخت و ... از خودم!


و این هم چند تا عکس که داییم (علی واعظ زاده) باز گرفتن ! داییمم!خودم نه!!!




و یک شعر از مردی بزرگ به اسم شکسپیر :

کاش وقت دگری او می مرد ، دردا ، دردا

سخن از مرگ زمان دگری می شد گفت : فردا ، فردا

پله های روز ها را نرم و لغزان می خزیم ،

بار مرگ ناگزیری را به آخر می بریم .

این همه دیروز هایی کر پی هم بوده اند ،

مرگ را همچون سبک مغزان نشانگر بوده اند .

زندگی ، ای شمع کوچک ! شعله ات پاینده نیست ،

تا رسد صبحی ز ره ، نورت به شب زاینده نیست .

زندگی یک سایه ی لغزنده است ،

زندگی بازیگری بازنده ست :

اضطرابش روی صحنه آشکار ،

ساعتی دیگر نماند بر قرار .

زندگی چون قصه ی دیوانه ای ست ،

پر هیاهو ، پوچ و چون افسانه ای ست .


پ.ن ۱ : طبق تحقیقات من اون نظریه ای که گذاشته بودم تو پست قبل از جان هادسون خیلی ها می گن راسته خیلی ها می گن راست نیست . اما به نظر خودم راست نیست . چون انکار این همه گفته ها در باره ی شکسپیر کار ساده ای نیست ! یه نظریه ی دیگه هم بود از یکی که الان اسمش یادن

پ.ن ۲ : تابلویی که درست کردم خیلی بده نه ؟! عکسش که خیلی بده!!!لطفا نظرتونو راجع به کارم بگین.....

پ.ن ۳ : من با تو تنها نیستم.......من تو را دوست میدارم و شب از ظلمت خود وحشت میکند

پ.ن ۴ : زندگی چون قصه ی دیوانه ای ست ،پر هیاهو ، پوچ و چون افسانه ای ست .

نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 21:40 توسط هنگامه| |

آن که می‌گوید دوستت دارم

خنیاگر غم‌گینی است

که آوازش را از دست داده است

ای کاش عشق را ، زبان سخن بود ...

هزار کاکلی شاد

در چشمان توست

هزار قناری خاموش

در گلوی من

عشق را ای کاش ، زبان سخن بود


يکي را دوست ميدارم
ولي افسوس او هرگز نمي داند
نگاهش ميکنم شايد بخواند از نگاه من که او را دوست دارم
ولي افسوس
او هرگز نگاهم را نمي خواند
به برگ گل نوشتم من که
او را دوست مي دارم
ولي افسوس
او برگ گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم اي مهتاب
سر راهت به کوي او سلام من رسان و گو که او را دوست دارم
ولي افسوس
يکي ابر سيه آمد ز ره روي ماه تابان را بپوشانيد
صبا را ديدم . گفتم ،صبا دستم با دامانت
بگو از من به دلدارم که
او را دوست مي دارم
ولي افسوس
ز ابر تيره برقي جست و قاصد را ميان ره بسوزانيد
کنون و امانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا،
يکي را دوست ميدارم
ولي افسوس
او هرگز نميداند
پس اين بار من ميگونيم دوستت دارم تا پاي جان

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن : يکي را دوست ميدارم...ولي افسوس او هرگز نمي داند

 

نوشته شده در دوشنبه 23 شهریور1388ساعت 0:30 توسط هنگامه| |

با شکستنت شکستم عاشقم عاشقو خستم

پای تو موندم و ساختم دل به هیچ کسی نبستم

نه به عشقت نه به عشقم قسم دروغ نخوردم

بازیه برده رو باختم به تو باختمو نبردم

وقت گریهات دلم رو به شب و شعله کشیدم

حقمو دادی رفتی من به هیچیم نرسیدم

خیلی سخته دل بریدن خیلی سادست دل شکستن

سخته عاشقونه موندن دل به هیچ کسی نبستن

چه عذابی که امروز تو رو دارمو ندارم

موندی تا ابد تو قلبم اما رفتی از کنارم


وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

 وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را با اشک هایم می کشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی 

یک آن شد این عاشق شدن ، دنیا همان یک لحظه بود

وقتی که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

عالم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو ، نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمیدانم از این دیوانگی و عاقلی


پ.ن ۱ : چه عذابی که امروز تو رو دارمو ندارم...می گن رسیدی...اما رسیدمو نرسیدم...دارم و ندارم....این چه داشتنیه؟!

پ.ن ۲ :من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی.."واقعا یک آن شد! "

پ.ن ۳ :یک آن شد این عاشق شدن ، دنیا همان یک لحظه بود....۴ سال پیش....۲۱ ماه مبارک رمضان.....بهترین روز زندگی من.....اونروز هیچ وقت تصور امروز رو نمی کردم....فکر نکنم کسی هم که باعث این اتفاق شد خودش خبر داشته باشه!!!

نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت 16:9 توسط هنگامه| |

شکسپیر : سرنوشت ، آن فاحشه ی گمراه ، هرگز کلید را به مستمندان نمی سپارد ...

آسمان باز است . قصه ها ساز است . آنچه بر دوش ماست باز کردن قفل پرواز است . آن طرف آسمان پنجره های غریب . این طرف بوی درختان سیب . آن طرف ابر ها ، آن سوی پنجره ها ، جای ماست !


" عشق چیست ؟ چیزی که هیچ کس نمی داند . عشق با گوشه های روح ما سخن می گوید . عشق در کنج گوشه های روح ما ما سخن می گوید . با کسی که در کناری ترین گوشه های روح ما بدون چهره است . بی شکل ، بی نام : هیچ کس ! "

عشق شراره می زند مانند باد روی برف . عشق لطیف است مانند شب پر ستاره . گام های عشق نرم تر از سکوت است و سخنانش برنده تر از برق . مانند دزدی در شب تاریک آهسته به درون ما می خزد ، سپس منتظر می ماند . تا جایی که او منتظر است که برویم ، منتظر می مانند که به خود بیائیم . آنجا می ماند ، در روی چمنزار های خون رنگ مانند پرنده بر شاخه ی خیزرانی بلند و سبز ، با صدای جوهر بر روی کاغذ می خزد . مانند طپش یک قلب در تیرگی جسم . اگر اینقدر دوست دارم برای تو بنویسم ، برای شنیدن پچ پچه ی درون خودم است ، در یک جمله ، درون چین خوردگی های سکوت . به زندگیم از هر سو نگریسته ام . جیزی برای نگه داشتن جز این باخت ندیده ام . سرمست از این عشقم که مرا به سوی او می کشاند . مانند عشقی که تمام گلهای نام مرا می چیند . مست عشقی هستم که مرا به گهواره ی کودکی می کشاند . عشق مانند یک روز ساده است ، و ستایش او همان قدر برای من دشوار است که برای علف ترنم هوایی که او را به شوق می آورد . می گویند : مرا دوست داشته باش .اما این یک درخواست نیست . تقریبا یک آواز است . نجوای باد روی علف هاست . درون حصار روشنایی ها . ما هیچ نیستیم . عشق همه چیز است . نسبت ما با عشق مثل رابطه ی نور است با سایه : من خویش را از بین می برد و از آن تغذیه می کند ، تا ذات خود را تغییر دهد ـ که هیچ نیست ـ در قبال ذاتی دیگر ـ که همه چیز است ـ عشق ناب است ، مانند آسمانی که می گویند روشن است . تازه است ، مثل نور سپیده که از هیچ کجا می آید سرزنده است ، مانند شفافیت روز که دور ها را به هم نزدیک می کند . عشق مانند نقاشی است که ـ هر روز صبح درون کارگاهش ـ تاریخ کهن جهان را باز می آفریند .


از اون جایی که من علاقه ی خیلی خیلی شدیدی به شکسپیر دارم داشتم تو اینترنت آثار و زندگی و هر چی در مورد شکسپیر بود رو پیدا می کردم و می گشتم و می خوندم که به این مطلب خیلی جالب بر خوردم!!!نمی دونم تا چه حد راسته...اما تو آپ بعدی ایشالله بعد از "نتایج تحقیقاتم" می گم که راسته یا نه!!!
جان هادسون محقق و شكسپیر شناس اعلام كرد: با انجام پژوهشی به این نتیجه رسیده است كه ویلیام شكسپیر شخصیتی خیالی است و تمام آثاری هم كه به او نسبت داده شده متعلق به زنی یهودی و ایتالیایی تبار است.
به گزارش مهر؛ این محقق انگلیسی در تحقیق خود بر این نكته تاكید كرده است "امیلیا بوسانو لانی یه" خالق شخصیت شكسپیر، شاعر و نمایشنامه نویس شهیر انگلیسی است و این شخصیت تنها به سبب نوشتار پدید آمده است.
وی گفت: امیلیا بوسانو دختر زن و مردی فقیر و یهودی بوده كه در سال 1611 میلادی مجموعه ای از شعرهایش را منتشر كرده است.
هادسون تشابه های زیادی میان این اشعار و غزل های شكسپیر پیدا كرده است.
این پژوهشگر تصریح کرد: این زن نام یك مرد (ویلیام شكسپیر) را بر خود نهاد تا بتواند به كار خود كه همان شعر و نوشتن در حوزه ادبیات بوده است ادامه دهد و همچنین از هر گونه حمله احتمالی در زمان خود كه به زنان پدیدآورنده آثار بدیع روا داشته می شد دور بماند.
تا كنون چند پژوهشگر دیگر به جز هادسون ادعا كرده اند كه شخصیتی به نام شكسپیر وجود خارجی نداشته و تنها آثاری كه به او نسبت داده شده اند واقعی هستند.
برخی نیز وجود شكسپیر را باور داشته ولی تعدادی از آثار منتسب به او را متعلق به وی نمی دانند.
 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینم یه نظر بود که به این پست داده بودن !
 
از شما خواهش دارم تحت تائیر این اراجیف قرار نگیرید اخیر و یا شاید از خیلی زمانها بیش جریانی صورت میگیرد که تازگیها شدت بیشتری گرفته توسط صهیونیستها وان این است که دارند تمام مفاخر جهان را در کشور های مختلف میدزدند و متعلق به خود میکنند وایران ما هم یکی از ان کشورهاست مثلا اخیرا همین داستان شکسبیر را در مورد سعدی ما هم عنوان کرده اند که انطور که من شنیده ام در داخل ایران هم فردی کنابی یا مطلبی نوشته که همه نوشته سعدی متعلق به خود او نبوده بلکه سالها بیش از او انها را یک یهودی توشته و سعدی در حقیقت انها از او دزدیده و بنام خود ثبت کرده انها شدیدا به دنبال تاریخ سازی برای خود هستند و دارند تمام مشاهیر ملتهای جهان را از انها میدزدند .اخیرا برنامه ای در شبکه علمی امریکا را دیدم که صهیونیستها به دنبال استخوانهای کریستوفر کلمبو رفته بودند تا با ازمایشات زنتیکی ثابت کنند که او یک یهودی بوده بعد ازمایشات نتیجه نداد رفتند سراغ استخوانهای فرزندان و خانواده او باز هم ازمایشات نتیجه نداد دست اخر گفتند که استخوانهای کریستوفر کلمبو و فرزندان او را نگاهداری خواهند کرد تا شاید در اینده تکنولوزی انقدر بیشرفت کند تا انها بتوانند ثابت کنند که کلمبو یک یهودی بوده یعنی چه ؟ یعنی اینکه امریکا دیگر ملک طلق انهاست بنا براین یاید با این توطعه فرهنگی و چباولگری افتخارات دیگران و مشاهیر دیگر ملت ها که توسط انها دارد شدیدا صورت میگیرد هم مبارزه سر سختانه کرد . دراینده از این قبیل درزدیها توسط انها را بیشتر خواهیم دید.



پ.ن ۱: متن اولو خیلی خیلی دوست دارم و متن هایی هم که راجع به عشق نوشتم به نظر خوم خیلی قشنگن .

پ.ن ۲ : راجع به شکسپیر اطلاعات بیشتری خواهم داد بعدا ! خیلی دوسش دارم...خیلی آدم بزرگی بوده و هست و خواهد بود ! واقعا فوق العادست هنوزم که هنوزه ، و مطمئنن فوق العاده خواهد ماند ! همینطور که الان اینقدر عاااااااالیه بعدا هم همینقدر عااالی خواهد بود!!

پ.ن ۳ : اگر می دانستی چقدر دوستت دارم سکوتت را می شکستی! اگر اینقدر دوست دارم برای تو بنویسم و برایت کاری بکنم ، برای شنیدن پچ پچه ی درون خودم است!!

پ.ن ۴ : الان یه کاری انجام دادم از خوشحالی که خودم موندم چی بود ! یه نوع ژانگولر بازی ! خلاصه افتادم با مخ زمین و دستم له شد !!!کلا داغون شدم!!!الان یه دستی نوشتم!!

نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 1:55 توسط هنگامه| |

بذار از زندگیم چیزی بفهمم

نمیخوام این سفر کوتاه باشه

نذار جای تمام ِ آرزوهام

همش حسرت ، همیشه آه باشه

به من فرصت بده تا لحظه هارو

کنار عطر ِ تو آروم بگیرم

به من فرصت بده از مرگ رد شم

نذار عشقو نفهمیده بمیرم

کمک کن حس کنیم بعد از نبودن

هنوزم میشه بود و زندگی کرد

کمک کن وقتی با تو ، با یه لبخند

میتونم رد بشم از آخرین درد

با روحت سربراه ِ عشق میشی

با قلبت بی قرار ِ عشق میشم

اگه این اتفاقو دوست داری

بذار نبضت امانت باشه پیشم


به نابودی کشوندیم تا بدونم ، همه بود و نبود من تو بودی

بدونم(بی تو تنهام)هرچی باشم،بی تو هیچم ، بدونم فرصت بودن تو بودی

همه دنیا بخواد و تو بگی نه ،نخواد و تو بگی آره ، تمومه

همین که اول و آخر تو هستی ، به محتاج تو ، محتاجی حرومه

پریشون چه چیزا که نبودم ، دیگه میخوام پریشون تو باشم

تویی که زندگیمو آبرومو ، باید هر لحظه مدیون تو باشم

فقط تو می تونی کاری کنی که، دلم از این همه حسرت جدا شه

به تنهاییت قسم تنهای تنهام ، اگه دستم تو دست تو نباشه


پ.ن ۱: بازم شعرایی رو گذاشتم که با حال و هوام بخونن!

پ.ن۲ : شعرا از افشین یداللهی هستن!

پ.ن۳ : خیلی خیلی خیلی ممنونم از کسی که خودشون می دونن!! 

همین!

تا آپ بعد بدرود!

نوشته شده در یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 14:50 توسط هنگامه| |
سلام دوستای گل..

من برگشتم!!!!

اول چند جمله از شکسپیر :

*هر گاه که سوگند ها را می شکنید خود را به ناپاکی می آلایید .

*هیچ میراثی غنی تر از شرافت نیست .

*باید بی رحم باشم تا بتوانم مهربان باشم .

*طبیعت به زمانی برای حفاظت از خود نیاز دارد .

*شکیبایی عملی مستانه است و بی تابی سگی را می ماند که دیوانه است .

*همچون قطره های باران ، خونسردی را بر گرما و شعله های بدخلقیت بیافشان .

*آرزویی بزرگ برای بهشتی کوچک : خداوند به ما صبر اعطا می فرماید .

چند تا عکس می ذارم که خودم نگرفتم....اما خیلی عکسای قشنگیه...واقعا قشنگن!

عکسا از داییمه...علی واعظ زاده...










اینم یه سوسک !!!



اینم دماوند عزیز!!!




همین دیگه...

بازم می گم...عکسا از من نیست....اما خیلی قشنگن...عاااالین...! بازم از عکس ها می ذارم...برای این پست بسه...کپی هم لطفا نشن!

عکس ها از علی واعظ زاده

تا بعد

 

نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 13:26 توسط هنگامه| |
سلام

کارای خودمو می خوام بذارم توی این پست...۲ تا کار اول گچ و بعدی ها چوبه...معرق چوب...

می دونم زیاد خوب نیستن..به بزرگواری خودتون ببخشین!

راجع به کار اول هم این خطو می بینین بالای کار؟ همین خطی که کجه سمت راسته ؟!

این آثار خواهر عزیزمه که رو کارم نشست و باعث شد بشکنه!دستش درد نکنه.!طرح کارا هم از خودمه!خیلی کار سختیه..برای اولین بار تو زندگیم مجبورم کردن طرح مدرن بزنم!!!!

که اینم نتیجشه!



اینکار از خرده چوبای اضافیه....سال اصلاح الگوی مصرفه منم گفتم این چوبا اضافه نیان!یه چیزی باهاشون درست کنم!!!

 

اینا اولین کارای منن تو گچ و چوب..چوب که با خرده چوبای اضافه درست کردم اینا رو اسمشو کار نمی شه گذاشت..کار اصلیم در دست تعمیر است...پلی استر باید بره...که تو راهه....درست شد می ذارم...ببخشید دیگه!خیلی قشنگ شده این کار اصلیم اما!!!!

پ.ن ۱: همه چی معلوم شد...کسی هم که خودش می دونه لطفا دیگه با من بحث نکن..این ماجرا و همه ی چیزا دیگه برای من تموم شدست........

 پ.ن ۲ : تا شنبه مسافرتم و نیستم و جواب نظراتتونو نمی دم...شرمنده....!

پ.ن ۳ : یه چیزی هم شنیدم خیلی ناراحتم!دست کسی که باعث این شده درد نکنه!

تا شنبه خدانگهدار!

 

نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 1:13 توسط هنگامه| |
ليلی خودش را به آتش کشيد

خدا گفت: زمین سردش است، چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت: من.
خدا شعله ای را به او داد. لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.
سینه اش آتش گرفت.خدا لبخند زد. لیلی هم
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمینم را به آتش بکش
لیلی خودش را به آتش کشید. خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی می ترسید، می ترسید آتشش تمام شود.
لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.
مجنون سر رسید. مجنون هیزم آتش لیلی شد.
آتش زبانه کشید.آتش ماند. زمین خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمین من سردش بود.

ليلی، تشنه تر شد

لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است. زیادی تند است.
خاکستر لیلی هم دارد می سوزد، امانتی ات را پس می گیری؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس می گیرم.
لیلی گفت: دلم زندگی می خواهد،ساده،بی تاب، بی تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم، بی من می میری...
لیلی گفت: پایان قصه ام زیادی غم انگیز است، مرگ من، مرگ مجنون،
پایان قصه ام را عوض می کنی؟
خدا گفت: پایان قصه ات اشک است. اشک دریاست؛
دریا تشنگی است و من تشنگی ام، تشنگی و آب. پایانی از این قشنگتر بلدی؟
لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد.
خدا خندید.

ليلی، زير درخت انار

لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد. سرخ سرخ
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزار دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توی انار جا نمی شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکیدند.انار ترک برداشت.
خون انار روی دست لیلی چکید.
لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید. مجنون به لیلی اش رسید.
خدا گفت: راز رسیدن فقط همین است.
کافی است انار دلت ترک بخورد.

لیلی چشم به راه است

لیلی می دانست که مجنون نیامدنی ست.اما ماند.چشم به راه ومنتظر.هزار
سال.لیلی راه ها را اذین بست ودلش را چراغانی کرد.مجنون نیامد.
مجنون نیامدنی ست.خدا از پس هزار سال لیلی را نگریست.چراغانی
دلش را.چشم به راهی اش را.
خدا به مجنون می گفت نرود.مجنون حرف خدا را گوش می گرفت.
خدا ثانیه ها را می شمرد.صبوری لیلی را.
عشق درخت بود.ریشه می خواست.صبوری لیلی ریشه اش شد.
خدا درخت ریشه دار را اب داد.
رخت بزرگ شد.هزار شاخه.هزاران برگ.ستبروتنومند.
سایه اش خنکی زمین شد.مردم خنکی اش را فهمیدند.مردم زیر سایه ی
رخت لیلی بالیدند.
لیلی چشم به راه است.درخت لیلی ریشه می کند.
خدا درخت ریشه دار را اب می دهد.
م
جنون نمی اید.مجنون هرگزنمی اید.
زیرا که مجنون نیامدنی ست. زیرا که درخت ریشه می خواهد.


پ.ن ۱ : تو ، تو قلب منی و من گرمم....گرم گرم گرم...........همیشه هم تو قلبم می مونی....من باید گرم بمونم...قلب من به گرما احتیاج داره...خودتو یه بارم که شده بذار جا من......من برای گرم بودن بهت نیاز دارم.......

پ.ن ۲ : قصه ای غم انگیز..............! فک کنم مرگ تو فقط غم انگیز باشه اما مرگ من نه......پایان من خوشه اما پایانه تو برا من نه.......اشک.....دریا...تشنگی....قشنگه اما نبودنت از همه چی سخت تره...از همه چی بد تره.......دلتنگی سخته....خیلی سخت............دلم برات تنگ شده.!!!!!!

پ.ن ۳ : انار دل من که خیلی وقت ترک خورده..پس تو کجایی ؟ کوش این رسیدن ؟ چرا هر چی احساس می کنم بهت نزدیک می شم دور می شم؟!

پ.ن ۴ : اگه عشق درخت باشه و صبوری آدما ریشه هاش اینجوری درخت انار می ده....انار ترک می خوره و آدما بهم می رسن.....پس تکلیف صبوری من چی شده ؟ ترکم که خورده . پس تکلیف من چیه ؟

چرا هیچ کس حال منو نمی پرسه ؟ اونی که باید بپرسه نمی پرسه......

دوستای گلم ممنونم که به فکر منین....اما نباشین....نباشین که با فکر به من به جایی نمی رسین...شاد باشین...اما کسایی که باید از حال من با خبر باشن کجان ؟

کجایی که ببینی به خاطرت دیوونه شدم ؟!!!!!!!!!!!!

خوشحال باش که با خوشحالیت از غم هام کم می شه....بخند....بخند....بخند که تو دنیا هیچی شیرین تر از خنده های تو نیست...........

 عیدت مبارک..............

نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت 0:39 توسط هنگامه| |
سلام

اینقدر برات می نویسم تا بیای و جوابمو بدی.تو رو خدا منو بفهم.....

می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم.دیدم خودخواهیه ، دیدم نمی تونم
تحمل می کنم بی تو به هر سختی
. به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی بشنوم دنیات آرومه که دوسش داری از چشمات معلومه
یکی اونجاست شبیه من یه دیوونه که بیشتر از خودم قدرتو می دونه
چی کار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم.
تو می خندی ، چه شیرینه.....گذشتن....تازه می فهمم!!
تو رو می خوام تموم زندگیم اینه ، دارم می رم ته دیوونگیم اینه
نمی رسه به تو حتی صدای من ، تو خوشبختی همین بسه برای من !

چرا بهم نگاه می کنی و می خندی ؟ چرا بهم زل می زنی و هیچی نمی گی ؟ چرا اون چشات هیچی بهم نمی گن ؟ چرا باهام حرف نمی زنی ؟ چرا برات بی ارزشم ؟ چرا برات مهم نیستم ؟ چرا فقط نگام می کنی؟چرا بایدببینمت و نتونم باهات حرف بزنم ؟ چرا نه مرگم و نه زندگیم برات مهم نیست ؟ حتی اگه بمیرم فک نکنم اصلا ناراحت شی.......بگی ا ِ ...این همون دیوونه بود که دوسم داشت......خودشو برا من کشت...برا من مشکل قلب پیدا کرد....عصبی شد...دیوونه شد....ولش کن..مهم نیست......چرااااااا ؟ خدا چــــــــــــــــرا ؟

این همه چرا تو ذهنمه و نمی تونم ازت بپرسم............وقتی می خندی انگار دنیا رو بهم دادن....اما وقتی می بینم با من نمی خندی همه خوشی هام میریزه به هم...که چرا پیشم نیستی..که چرا ماله من نیستی....که چرا با من نیستی....که چرا نمی بینیم........که چرا بی ارزشم.........آره...ارزش هیچیو ندارم..اما تو که داری......دلم برای خنده های شیرینت تنگ شده بود...دلم برای صدات تنگ شده بود.....دیدمت....دیدیم....اما هیچی نگفتم....هیچی نگفتی....وقتی امروز دیدم که چه خوش بودی خوشحال شدم..که همه چی دروغ بوده..که هیچ مشکلی نداشتی...اما ناراحت شدم که باز بی ارزشم...........باز هم مهم نیستم....اگه امروز دیدیم فکر کنم فهمیده باشی چقدر برام مهمی....چقدر دوست دارم...بابا دوست دارم..............................چرا درکم نمی کنی؟؟؟؟؟؟؟

بابا یکی به من بگه چی کار کنم...دیوونه شدم..دیوونه......دارم می میرم....یکی کمکم کنه.......

تنها کسی که می تونه بهم بهترین کمکو کنه خودمم...اما نمی تونم..به خدا نمی تونم....چجوری بهت بگم...ازت شرمندم که خودم باهات حرف نمی زنم....اما کاش می فهمیدی نمی تونم.........

پرتو منو بفهم............چرا نیستی و ببینی قاطی کردم؟چون مهم نیستم......................


پ.ن۱ : بازم درد و دل بود.............

پ.ن۲ : همون شخص که ۵ ماه با احساسم بازی کردی...دیگه همه چی تموم شد...هیچیم برام مهم نیست....به این نتیجه هم امروز رسیدم خودم باید یه کاری برا خودم بکنم...........

نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 13:32 توسط هنگامه| |
 بازم می نویسم...برای تو........دیگه هیچی مهم نیست............

من اینجام کنار این همه زیبایی و تو تنهایی

دلم برای تنهایی تو می سوزد

و خود آشفته ام از این خوش گذران

با من باش با من بیاوبمان

که من بدون تو به روزگار تلخ سرد و اندوهبار

فقط نگاه میکنم


دلیل اینکه آرومم امید لمس دستاته

همین لبخند پنهانی کنار لحن گیراته

دلیل اینکه تنهاییم همین دستای تنهامه

همین دنیای تاریکم همین تردید چشمامه

شبیه حس پژمردن دچار شک و بی رنگی

من آرومم تو تنهایی حقیقت داره دلتنگی

هنوزم می شه عاشق شد هنوزم حال من خوبه

ببین دنیا پرازرنگه هنوزم عشق محبوبه

تودلگیری نمی دونی چه رویایی به من دادی

اگه فکر می کنی سردم برو ردشو تو آزادی

نمی دونی چقدر سخته توپشت نبض دیواری

نمی دونم تو این روزا چه احساسی به من داری

نه اینکه سردومغرورم نه اینکه دورازاحساسم

بذاردست دلم رو شه بذار رویاروبشناسم

تموم شهر خوابیدن من ازفکرتوبیدارم

یه روز می فهمی ازچشمام چه احساسی به تو دارم


پ.ن ۱ : هنوز داغونم....بسه...همه چی تموم شد..دیگه معذرت خواهی هم نداره.....خودتو بذار جای من تو این ۵ ماه که قلبم داغون شد....فلوت نمی تونم بزنم...چون نفسی نمیاد که بزنم...هاکی نمی ذارن برم تو تیم به خاطر قلبم...که قلبت مشکل داره نمی شه بیای..نگرانتیم.......مثلا بهترین بازیکن بودم......قلبم به خاطر شما اینجوری شد....تو که می دیدی زار می زدم چرا ادامه دادی؟تو که می دیدی دارم خودمو براش می کشم چرا ادامه دادی؟نکنه واقعا می خوای خودمو بکشم؟گر چه داشتم می کشتم.....بسه........دیگه هیچی نمی خوام بشنوم.......

 پ.ن ۲ : کاش بودی و می دیدی به خاطر تو داغون شدم...........

پ.ن ۳ : شخص ۲ هنوز سر جاش هست.......متنا برا اون هم هست..........اگه اونم بفهمه!!!

نوشته شده در شنبه 10 مرداد1388ساعت 22:3 توسط هنگامه| |
سلام

امروز یه روز بد بود برای من...خیلی بد...تا مرز سکته رفتم و برگشتم....تا مرز سکته ای که واقعی نبود..۵ ماه با خیال داشتن یه شخص زندگی می کنی...که کنارته...که کنارت می مونه....که داریش...می تونی برای همیشه پیشش باشی و داشته باشیش..........اما بعد همه چی تو یه روز می ریزه به هم...می فهمی اصلا اون نیست....اصلا نمی شناست...اصلا تو این ۵ ماه با تو نبوده..تو فکرتم نبوده....نداشتیش....باهات حرف نزده....ندیدت....دوست نداشته..اصلا با تو نبوده که کاری برات کرده باشه....اصلا نبوده که بخواد با تو حرف بزنه...بخواد صداتو بشنوه...بخواد درد و دل کنه باهات.....بخواد دوستت باشه....دوست داشته باشه...دلش برات تنگ بشه و صداتو بخواد بشنوه وقتی دلش گرفتست...

شبا براش گریه کنی و اون حتی نفهمه....زار بزنی و از حالت با خبر نباشه.....این همه به این فکر باشی که براش مهمی ، اما خودش نباشه.....جلوش زار بزنی و صداتو بشنوه و فکر کنی اونه اما نیست......نیست...نیست...........

کسی که ۵ ماه با خیال داشتنش زندگی کردی می فهمی اصلا نیست.....۵ ماه با فکر شنیدن نفسش نفس کشیدی و می فهمی نفست از نفس کس دیگه ایه...می فهمی نفس اون نیست....۵ ماه برای مشکلش زار بزنی و مشکل قلبی پیدا کنی و اون روحشم خبر نداشته باشه از حالت..اصلا مشکلی نداشته باشه...از اینکه تو این چند ماهی که ندیدیش حالت بد باشه.....افسرده بشی به خاطر حال بدش....به خاطر کسی که نبوده و یکی دیگه جاش بوده....۵ ماه با خیال دوست داشتنش که می دونه خوش باشی و نباشه...۵ ماه پیشت باشه در حالی که نیست...در حالی که کس دیگه ایه......می فهمین چی می گم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اما دیگه بی خیال....مهم نیست....دیگه فقط اون شخص برام مهمه که باید از حال من با خبر بشه..همین ۳ شنبه..منتظر باش که بعد چند ماه می خوام باهات حرف بزنم......

فقط ۵ ماه با احساسم بازی شده.......به خاطر این خوب نیستم....حالم بده....بد!!!!

فکر می کردم تازه بهش رسیدم.....خوشحال بودم..به خاطر این که فکر می کردم پیشمه...اما هنوز نیست...پس هنوز می نویسم برای تو......برای توئی که چند وقت ننوشتم برات چون فکر می کردم پیشمی و می دونی همه چیو..اما نبودی و نمی دونی........


باز هم برای پرتو.........................................

اگه هنوز به یاد تو ، چشمامو رو هم می ذارم
اگه تو حسرتت هنوز ، هزار و یک غصه دارم
اگه شب ها به عشق تو ، پلک روی پلک نمی ذارم
می خوام تو اینو بدونی ، من راه برگشت ندارم
امروز می خوام بهت بگم ، کسی نمی رسه به پات
امروز می خوام بهت بگم ، هیشکی نیومده به جات

امروز می خوام بهت بگم ، کسی نمی رسه به پات
امروز می خوام بهت بگم ، هیشکی نیومده به جات

نمی تونم نشون بدم دلم چه گوشه گیر شده
بیا و اشکامو ببین ، اگر چه خیلی دیر شده
باور این که بتونم بی تو باشم سخته برام
نمی شه که دل بکنم ، عشقو بذارم زیر پام
امروز می خوام بهت بگم ، کسی نمی رسه به پات
امروز می خوام بهت بگم ، هیشکی نیومده به جات

امروز می خوام بهت بگم ، کسی نمی رسه به پات
امروز می خوام بهت بگم ، هیشکی نیومده به جات ، به جات

امروز می خوام بهت بگم ، کسی نمی رسه به پات
امروز می خوام بهت بگم ، هیشکی نیومده به جات ، به جات
کاشکی تو چشمام بخونی ، پشیمونم از هر چی بود
تمام تقصیر رو بذار به پای این دل حسود

نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 1:44 توسط هنگامه| |
شکسپیر : بالا ترین امنیت در ترس آرمیده است .

 

اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

 اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نيستم که بگوئی

نغمه نيستم که بخوانی

صدا نيستم که بشنوی

يا چيزی چنان که ببينی

يا چيزی چنان که بدانی ...

من درد مشترکم

مرا فرياد کن.

درخت با جنگل سخن می گويد

علف با صحرا

 ستاره با کهکشان

 و من با تو سخن می گويم

 نامت را به من بگو

 دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده،

من ريشه های ترا دريافته ام

با لبانت برای همه لب ها سخن گفته ام

و دست هايت با دستان من آشناست.

در خلوت روشن با تو گريسته ام

برای خاطر زندگان،

و در گورستان تاريک با تو خوانده ام

زيبا ترين سرودها را

زيرا که مردگان اين سا ل

عاشق ترين زندگان بودند.

دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دير يافته! با تو سخن می گويم

بسان ابر که با توفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دريا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گويد

زيرا که من

ريشه های ترا دريافته ام

زيرا که صدای من

با صدای تو آشناست.


پ.ن : دیروز مسابقه هاکی داشتیم...ما با یه سری که ماشالله هم از نظر سن و هم از نظر قد و اینا ۲ برابر ما بودن!اما از نظر آیکیو نه!ما بردیمشون...۲ هیچ به نفع ما...رفتیم تیم جوانان.

دست مربی گلمون درد نکنه.خیلی کمکمون کردن..واقعا ازتون ممنونم.خیلی ممنون و خیلی گلین!

تا بعد فعلا

نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388ساعت 19:25 توسط هنگامه| |

سلام...

شکسپیر : ای سرنوشت ، سرنوشت...!مردم تو را بی رحم می خوانند !!!

شعر زیر از فریدون مشیریه که من خیلی دوسش دارم !

در آن ستاره كسي‌ست

كه نيمه شب‌ها همراه قصه‌هاي من است

ستاره‌هاي سرشك مرا، كه مي‌بيند

به رمز و راز و نگاه و اشاره مي‌پرسد

كه آن غبار پريشان چه جاي زيستن است؟

در آن ستاره كسي‌ست

كه در تمامي اين كهكشان سرگردان

چو قتلگاه زمين، دوزخي نديده هنوز

چنين كه از لب خاموش اشك او پيداست

ميان دوزخيان نيز، كارگاه قضا

شكسته‌بال‌تر از ما نيافريده هنوز

در آن ستاره كسي‌ست

كه نيك مي‌بيند

نه سرخي شفق، اين خون بيگناهان است

كه همچو باران از تيغ‌هاي كين جاري‌ست

نه بانگ هلهله، فرياد دادخواهان است

كه شعله‌وار به سرتاسر زمين جاري‌ست

نه پايكوبي و شادي كه جنگ تن به‌تن است

همه بهانه دين و فسانه وطن است

شرار فتنه درين جا نمي‌شود خاموش

كه تيغ‌ها همه تازه ا‌ست و كينه‌ها كهن است.

هجوم وحشي اهريمنان تاريكي‌ست

ز بام و در، كه به خشم و خروش مي‌بندند

به روي شب‌زدگان روزن رهايي را

سيه‌دلان سمتگر به قهر تكيه زدند

به زير نام خدا مسند خدايي را

چنين كه پرتو مهر

به خانه خانه اين ملك مي‌شود خاموش

دگر به خواب توان ديد روشنايي را

ميان اين همه جان به خاك غلتيده

چگونه خواب و خورم هست؟ شرم مي‌كشدم

چگونه باز نفس مي‌كشم، نمي‌دانم.

چگونه در دل مرداب‌هاي حيرت خويش

صبور و ساكت و دل‌مرده، زنده مي‌مانم؟

شبانگهان كه صفير گلوله تا دم صبح

هزار پاره كند لحظه لحظه خواب مرا

خيال حال تو، اي پاره پاره خفته به خاك

به دست مرگ سپارد توان و تاب مرا

تنت، كه جاي به جا، چشمه چشمه خون شد

به رنگ چشمه خون كرد آفتاب مرا

در آن ستاره كسي‌ست

كه جز نگاه پريشان او درين ايام

كسي نمي‌دهد از آسمان جواب مرا

به سنگ حادثه، گر جام هستي تو شكست

فروغ جان تو با جان اختران پيوست

هميشه روح تو در روشني كند پرواز

هميشه هر جا شمع و چراغ و آينه هست

هميشه با خورشيد

هميشه با ناهيد

هميشه پرتويي از چهره تو تابد باز

در آن ستاره كسي‌ست

كه نيك مي‌داند

سپيده‌دم‌ها شرمنده‌اند از اين همه خون

كه تا گلوي برادركشان دل‌سنگ است

يكي نمي‌برد از ميان خبر به خدا

كه بين امت پيغمبران او جنگ است

يكي نمي‌كند از بام كهكشان فرياد

كه جاي مردم آزاده در زمين تنگ است

در آن ستاره كسي‌ست

چون من، نشسته كنار دريچه، تنهايي

دل گداخته‌اي، جان ناشكيبايي

كه نيمه شب‌ها همراه غصه‌هاي من است

در آن ستاره، من احساس مي‌كنم، همه شب

كسي به ماتم اين خلق، در گريستن است

پ.ن : دوستت دارم را ،

دوستت دارم را٬ می توان به گونه ای دیگر بیان کرد

می توان هیچ نگفت  ،  تنها نگاه کرد.

آری    آه٬آری

با نگاه

 می توان همه چیز را گفت

            می توان خدا را سرود

                     می توان گفت :"تو"

نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت 23:3 توسط هنگامه| |
شکسپیر : دلقک بازی ... همانند خورشید به گرد زمین می گردد : و همه جا پرتو افشانی می کند .

 

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي

تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي

و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي

تا من بر سکوت نگاه تو

رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم

اي کاش مي دانستي

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي

گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي

که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي

و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد

اي کاش مي دانستي

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي

همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي

و سال ها برايش گريسته اي

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي

غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

دوستم مي داشتي

همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد

کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم

و مرا از اين عذاب رها مي کردي

اي کاش تمام اينها را مي دانستي

 

نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت 1:0 توسط هنگامه| |