رها

آزاد و رها...همچون آینه یی که تکثیرت می کند...!

امشب شب آرزوهاست...

آرزوم...تو نیستی...
آرزوم خوب شدن فائزست...ینی پیش خودم گفتم اگه یه آرزو داشته باشم حتمن خدا بیشتر گوش میده بهش!
امیدوارم تو هم به آرزوهات برسی...

 

نمی خوام حرف هاتو به خودم به یکی دیگه بزنم...نمی خوام مثل تو شم...

اما الان می فهممت...و خودمو می فهمم...و اینکه خستم!

باز برگشتی و نمی دونم این برگشتنت چند روز طول میکشه...مئل دفعه ی قبل یک ماه؟

یا مثل اون روزا اومدی که بمونی؟!

من هنوزم وقتی صدای خنده هاتو می شنوم دلم میره...

هنوزم حواسمو پرت می کنم تا زمان زودتر بگذره و زنگ بزنی و کل روزتو برام تعریف کنی!

هنوزم امیدوارم....هنوزم می خوام که باشی...که هر روزمو با صدای تو شروع کنمو هر شبو با صدای نفس هات تموم...حرف بزنیو بزنیو از خستگی خوابت بره و من به صدای نفس هات گوش کنم...

یا منتظر شی من بخوابمو اس بدی..."بهترینم..."

دارم باز خودمو گول میزنم...که اومدی بمونی...

که به خاطر نیازت به من برای کارات نیست که برگشتی...

که هنوزم یه گوشه از دلت اینجاست...

"این یک جنون منطقی ست ، که می خواهمت هنوز..."

می خواهمت هنوز...

ماه جانِ من...!

نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:46 توسط هنگامه| |

17 آذر تاریخ انقضای همه ی غمای من...

تولد تو...حس دوباره زندگی کردن من...

24 آذر...یاداور همه ی درد های تو...همه ی درد های من !

 

تو قوی ای...مثل من نیستی که حتا بترسم از بودن کنارت توی اون روز پر از درد...ترس از حرف زدن...از اینکه ندونم چجوری آرومت کنم...

قوی باش..

نه مثل 24 آذر دو سال پیش که نگاهت میکردمو توی چشمات اشک بود...نه مثل وقتی که برگشتیو گفتی آسمونو نگا چ قشنگه که اشک های چشماتو پاک کنی تا من نبینم...

نه مثل اون روز که گفتم مواظب ماه من اینطوری هستی؟گفتی آره دیگه...و با چشمای پر از اشکت بهم نگاه میکردی...

قوی باش...بی غم بمون...

بذار چشم های قشنگت دوباره بخندن...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۳ساعت 0:36 توسط هنگامه| |

Empty vessel empty veins 

Empty bottle wish for rain that pain again 

Wash the blood off my face the pulse from

My brain and i feel that pain again...  

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Im fine...Im just not happy! 

Things change but it doesnt mean they get better... 

and People always suck! 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 16:3 توسط هنگامه| |

هنوز هم دیدن عکست بعد مدتها باعث میشه این قلب لعنتی از جا کنده شه...پروپرانول 40 هم دیگه پاسخگو نیست..!

نمی خوام اینطور باشه...
اون لیاقتش خیلی بیشتر از اینهاست.... :(

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 15:31 توسط هنگامه| |

یک صندلی نزدیکتر

به تو نشستن ،

چند قدم بیشتر

با تو راه رفتن ....

خوشبختی

کوچکترین لحظه های

حضور توست... :)

"سید محمد مرکبیان"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ دوسش دارم...احساس می کنم میتونم بیشتر از این، بیشتر از تو نه اما ، دوسش داشته باشم...

ــ دوق زده ترینم... برای داشتنش!!

ــ مثل تو نیست...حواسش به همه چیز هست...مواظبمه...دوسم داره...هنگام رو دوست داره...

ــ یهو یه سری اتفاقای خیلی کوچیک میفته که آدمو یاد خاطره های تلخو شیرینش میندازه...
  مثل همین که رو همون صندلی بی آر تی نشسته باشیو یادت بیاد اون روزیو که داشتی برمیگشتی خونه و هی بهش فکر می کردیو با خودت می خندیدی...یادت بیاد روزای دوست داشتنشو...روزایی که چقدر زود رفتن...چقدر زود غریبه شد...چقدر زود نگاهش سرد شد.....کاش همه چی یه طور دیگه میشد...یه طوری که قلب آدم کنده نشه....

نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 22:52 توسط هنگامه| |

آنقدر عاشقم

که ديگر

کاری از دست من و اين حواس پنجگانه بر نمی آيد

تا می گويم

او نيست و شايد هرگز برنگردد

آن من ديگر

می خندد

سر بر شانه ات می گذارد

عطر تنت را مزه می کند

و می گويد که از ازل بوده ای در کنار او

اما هيچوقت نبوده ای اينقدر نزديک که حالا

حالا هی

پلک بر هم بگذارم و ببيند تو را

دست بر گوش ها و بشنود صدات را

بخندد و نفس بکشد در هواي تو

و باز بگويد

گفته بودم

که من

مجنون ترين ليلي جهانم...

"حميده واعظ زاده-مادرم"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__ شايد اين بار همه چي فرق کنه...

__ In A RelationShp! Heh!!

نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۳ساعت 16:17 توسط هنگامه| |

من خود به چشم خویشن دیدم که جانم می رود....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__ وقتی طرف زنگ میزنه میگه دیگه دوسش نداشته باش واسه منه!! چی باید بگم آخه من...اینکه من کیو دوس دارم به هیچکس مربوط نیست...! :)

__ تموم شده و من حالم خوبه...شکر...!

__ دیدن لبخند بچه ها دلمو قرص می کنه...کاش همیشه خوب باشن...
    کاش همه ی بچه هایی که مئل فائزه و نیایش مریضن زود خوب بشن.و مئل فائزه ی من قوی باشن...
    خدایا خودت کمکشون کن...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 23:26 توسط هنگامه| |

چه بی تابانه می خواهمت

ای دوری ات

آزمون تلح زنده به گوری......

"احمد شاملو"

________________________________

تو ماهی و من ماهیٍ این برکه ی کاشی

اندوه بزرگیست زمانی که نباشی...

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم

اندوه بزرگیست ، چه باشی چه نباشی...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__ میای و میری..دوباره و صدباره...
    رفتی که وابسته نشم؟!رفتی که...
    آره فرق داشتم با همه و فرق دارم هنوز...به قول خودت تو چشمای من عشق بود همیشه...مثل الان...ولی دیگه دیره...

__ خوب نیستم...اما زنده ام کماکان!
    خرد شدم...پودر شدم!! تو چند ثانیه پودر شدم!!
    برای تموم کردن همه ی این چند سال به توضیحت احتیاج دارم...باید از خودت بشنوم که داری میری و مال یکی دیگه میشی تا آخر عمرت...باید بشنوم می فهمی؟!!

__ اولین پگاه 1/10/37
    آخرین نگاه 24/8/91
    درست یک هفته بعد از تولدت....دست فردای اون روز....
درد....درد....و کلی درد....!

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 3:57 توسط هنگامه| |

این همه طفل معصوم هر روز دارن کشته میشن...و چشماشونو می بندن...

نیایش ها روی تخت بیمارستانن و نگاهشون از چند سالگی یا حتا چند ماهگی به زندگی خستست...

اونوقت من میگم تو چرا نیستی...چرا نمیای! چرا برنمیگردی...

نیستی که نیستی!

می خوام صدسال نباشی....

از خودم بدم میاد....

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد ۱۳۹۳ساعت 0:14 توسط هنگامه| |

Trying to Be a Doctor...

Just it!

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد ۱۳۹۳ساعت 0:12 توسط هنگامه| |

Design By : Mihantheme