X
تبلیغات
رها
آزاد و رها...همچون آینه یی که تکثیرت می کند...!
دید مجنون را یکی صحرا نورد

درمیان بادیه بنشسته فرد

صفحه اش صحرا و انگشتان قلم

با مراد دل حروفی زد رقم

گفت ای مجنون شیدا چیست این؟

مینویسی نامه بهر کیست این؟

گفت مشق نام لیلی میکنم

خاطر خود را تسلی میکنم

چون میسر نیست بر من کام او

عشق بازی میکنم با نام او...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــ من اینجام! ببخشید سر نزدم فقط اومدم آپ کنم...بر می گردم و پیش همه میام...دلم تنگ شده عجیب...

ـــ این روز ها هوایم را نداری؟خفه نمی شوی بی هوای من؟!!

ـــ تو رفتی...انگار که من از اولش نبودم...ولی من می مونم...انگار که تو تا آخرش هستی!

ـــ همه ی آرزوها رفت بر باد!!

از اینجا و خاطره هاش خستم...

+ تاريخ شنبه سوم تیر 1391ساعت 21:33 نويسنده هنگامه |
زندگی

قرص نانی است

روی آب ِ حوض ِخانه ی خاطرات...

سهم ماهی های سرخ ،

که همیشه عاشقند...

باور کن!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

در پیاله ای

به رنگ چشمان تو

غرق خواهم شد.

فردا

در ساحل پیاله

خواب

ریشه خواهم داد.

تو خواهم بود...!

"هر دو شعر کیکاووس یاکیده"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــ دیدی برگشتی...ممنونم!! این دفعه آروم نگفتم دوست دارم!خیلی هم بلند گفتم!!! اینقدر بهت ایمان دارم که هیچی نظرمو عوض نمی کنه...تو همون خوبی هستی که همیشه فکر می کردم....

۳ ماه اضافه خدمت؟؟!! زیاد نیس؟؟؟خوب باش...نبینم ناراحتی و حالت خوب نیست...نبینم پات تو گچ باشه...تموم میشه همه ی شرایط سخت...قول میدم!
                                                                        این دفعه دیگه من پشتتم...!

یه کتاب...لاش یه پاکت...توی پاکت.....!"دیدی حاضرم هر کاری بکنم؟!!"همه چی یه طرف اون کتاب یه طرف! شعراش حرفای دل منه...!!بخون...برای تو تو این ۳ ماه!

ـــ تا اسفند دیر به دیر میام...آپ شاید نکنم....سر هم خیلی کم میرسم بزنم...

ولی دو تا وبلاگ هست که نظر هم نرسم بدم هفته ای یه بار حتما میام و می خونمشون...

خودشون فک کنم بدونن کیان...

ـــ برای المپیادم دعا کنین....!
          تا وقتی برگردم یا علی..........

+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 23:58 نويسنده هنگامه |

می خواهم بدوم   

                     بخندم    

                           با خودم حرف بزنم

 حتا اگر هزار چشم

        از پشت شیشه های کدر

                و پنجره های دوجداره زل بزنند به من

 

می خواهم دیوانگی کنم

             از تمام خط کشی ها بگذرم    

                          و پشت هیچ علامتی نایستم

و ایستاده با چشم های باز خواب ببینم! 

 

یادم باشد این بار اگر سیبی از شاخه افتاد

         پیش از آن که مقهور نیوتن شود گازش بزنم

 

می خواهم عاشقی کنم...

"حمیدو واعظ زاده"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــ مــــــامــــــانــمــــــــو دوس دارم! فوق العادســــ ـــــ !

ـــ تو برمیگردی....من می دونم...و من لحظه شماری می کنم برای چند روز آینده که از حالا برگشتنتو حس می کنم!

ـــ تو چشم من تویی که آسمونی...تو خواب من تویی که مهربونی...تویی که واژه واژه دلنشینی...هنوز عزیز ، هنوز عزیزترینی...هنوز به یاد تو بهار بهاره...هنوز صدام عطر صداتو داره...فقط نذار شاعر شب بمیره...نذار صدام رنگ عذا بگیره!

ـــ کلی حرف هست که تو دلم مونده و باید زده شه...اما نمیشه...
   واژه ها هم از من فرار می کنن...می بینی؟!

 

+ تاريخ جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 0:28 نويسنده هنگامه |

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

نخواست او به من خسته ـ بی‌گمان ـ برسد

شکنجه بیشتر از این‌؟ که پیش چشم خودت‌

کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد؟!!

چه می‌کنی‌، اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

رها کنی‌ ، برود ، از دلت جدا باشد

به آن‌که دوست ‌تَرَش داشته ‌، به آن برسد

رها کنی‌ ، بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی‌ ، بغض خویش را بخوری‌

که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که‌... نه‌! نفرین نمی‌کنم‌، نکند

به او، که عاشق او بوده‌ام‌ ، زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد....

"نجمه زارع"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــ تنها که می شوی اگر خوب دقت نکنی کسی می آید....پا می گذارد روی عمق خلوتت و می رود...آنگاه تو می مانی و نگاه هاج و واجت به رد پای رسیده به بی نهایتش! (جون میده سند شه به تو!)

ـــ نمی دونم چجوری بدون تو میشه زندگی کرد...چجوری میشه نفس کشید...نمی دونم چجوری میشه خندید یا دلتنگت نشد!ت و میدونی؟! تا ۳ هفته دیگه چند ثانیه مونده که باید بگذرن؟؟؟؟؟؟؟؟

ـــ یه استاد خوب دارم که تازه به بزرگیش پی بردم!! امیدوارم قبول شم که نتیجه ی زحمتاشو بدم و خوشحال شه...!

ـــ قولی نده که نتونی روش وایستی...! خب؟! اما خوابای خوب دیدم...دعا کن تعبیر شن!:دی

ـــ مواظب خودت باش که سرما نخوری...که صدات نگیره..."صدا کن مرا...صدای تو خوب است!!"
دقت کردی حتی یه بارم صدام نکردی؟! این نیز بگذرد...

+ تاريخ دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 0:39 نويسنده هنگامه |
خیره در نگاه شب

        پر حرارت مثل تب

                هنوزم منتظرم

                      منتظرم، منتظرم!

آخ! چه بده این انتظار

     تلخ طعمش مثل طعم زهرمار

             ولی دل خشکنکه...

با صدای خش خشی دل و چشمم می دوئه

      که شاید تو اومدی!

             اومدی تا من بدم دل به دلت

         چشم بدوزم به نگات

غرق شم تو لحظه هات

         گم کنم وجودمو تو پیچ و تاب موهات

                 بخونم طعم شیرین مزه ی خاطره هات

         یهویی تلخ می شه هرم نفسام

         میکشه روی لبام می شه عین زهرمار

میرسم به انتظار...

      چه بده این انتظار، چه شبه این انتظار

یه امید نا امیده انتظار

              انتظار آی انتظار تو چشات عین شبه

     رنگ موهات روز من مثل نگات

عین موهات رنگ شب

           انتظار آی انتظار....                           

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــ دلم گرفته از آدمایی که می خوان قلبت واسه اونا بزنه اما حتی نمیخوان این زدنو حس کنن...جای خالی تو دیگه پر نمیشه...حتی با خودت.....

ـــ آدمی که منتظر است هیچ نشانه ای ندارد فقط با هر صدایی برمیگردد...مثل من...و چقدر سخته منتظر کسی باشی که هیچ وقت فکر برگشتن نیست.....!

ـــ تازگیا همه شبیه تو شدن یا من همه رو شبیه تو می بینم؟! داداش آدم عشق آدمم هست؟؟؟... بیخیال منتظر بودن! تو دیگه بر نمی گردی...من با هر صدایی دیگه بر نمیگردم...دیگه نمیام خور به امید دیدن تو...دیگه نمی خوام بدونم برنامت چیه....دیگه مهم نیس اون سرباز روزای بارونی اونجا خیس میشه...دیگه صبا به امید دیدن اون پا نمیشم! دیگه مهم نیس که تو سالمی یا نه...دیگه نگران انگشتش نیستم...دیگه اس نمیدم بهت...دیگه لحظه شماری نمی کنم تا محرم که بیام حسینیه برای خرجتون کمک...دیگه نمی خوام خور باشم...دیگه نمی خوام بیام پیست اسکی...دیگه نمی خوام بیام طبقه دوم حسینیه جلوی اون پنجره و منتظر باشم تا بیای...دیگه نمیام سمندو ببینم...دیگه حالتو از کسی نمی پرسم...دیگه بهت فکر نمی کنم...دیگه منتظرت نیستم....!

پــَــ ــســـــ  ـ ــت. . . . . . .

ـــ  صدایت در گوشم زمزمه میشود.
         ونگاهت در ذهنم مجسم
    ولی...
        من تو را میخواهم نه خیالت را...

+ تاريخ سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 0:13 نويسنده هنگامه |

قلب من می گه که هستی ، اما چشمام می گه نیستی

خیلی سخته باورم شه ، که تو پیشم دیگه نیستی!

بگو که هنوز چشاتو ، رو به عشق من نبستی

چشم من می گه تو رفتی ، اما قلبم می گه هستی

حالا که همش خیاله ، بذار دستاتو بگیرم

بذار تو فرض محالم ، با تو باشم تا بمیرم

بذار عاشقت بمونم... بذار عاشقت بمونم... بذار عاشقت بمونم....

حالا که همش تو رویاست ، نذار دلتنگت بمونم

مرگ بیداری برا من ، اینو خیلی خوب می دونم

بذار عاشقت بمونم... بذار عاشقت بمونم... بذار عاشقت بمونم....

مگه میشه تو نباشی ، تو مثه نفس می مونی

دستای گرمتو کاشکی ، تو به دستم برسونی

بی تو قلبم بی پناه ِ ، می میرم وقتی که نیستی

مگه میشه باورم شه ، که تو پیشم دیگه نیستی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست و بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش ، تا به آن حد گندم!

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود.

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم...!

"حسین پناهی"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــ عاشق این روزام...که از صبح بارون میاد تا شب! بارون قشنگترین قسمت زندگیه...نیست؟!فقط این چند روز بدیش اینه که امید هر صبح دیگه نیست!! SOLDIER...

ـــ آدما رو یکی یکی از زندگیم پرت کردم بیرون...که خودم باشم و خودم...اما نشد...نمیشه!زندگیم بدون آدما خیلی چیزا کم داره....

ـــ اصولا همه خوشحال میشن از دوست داشته شدن تو چرا بر عکسی؟نمی فهمی یا خودتو زدی به نفهمی؟!   دوست داشته شدن خیلی شیرین تر از دوست داشتنه...!

ـــ اگه بدونی چقدر دلم برات تنگ شده! کاش اون موقع که همه رو پرت کرده بودم بیرون از زندگیم تو پیدات نمیشد...اما تورو هم دارم پرت می کنم...من رو برگشتنت حساب کرده بودم...اما دیگه برنگرد...لطفا!

ـــ چـــــــــی؟؟؟؟؟بــــایـــــد بــــاور کنــم؟!بـــگــــو که دروغــــه همه چی...بگو...خواهش می کنم.....

+ تاريخ شنبه هفتم آبان 1390ساعت 19:38 نويسنده هنگامه |

یواش گفتم دوست دارم ، واسه اینه که نشنیدی

بلد نیستم که بد باشم ، نگو اینو نفهمیدی...

بزار باشم کنار تو ، کنار عطر این احساس

بزار حبس ابد باشم ، تو عشقی که برام رویاست

بزار با گریه اینبارم ، بگم خیلی دوست دارم!

اگه بازم پشیمونی ، به روت اصلا نمیارم

دلم میگیره هر روزی که میبینم تو دلگیری

دارم میمیرم از وقتی سراغم رو نمیگیری

نگاهم رو از تو دزدیدم ، با این چشمای غمبارم

نمیخواستم بدونی که چقدر چشماتو دوست دارم...

ولی با گریه اینبارم میگم خیلی دوست دارم !

اگه بازم پشیمونی ، به روت اصلا نمیارم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کاشکی چشمامو میبستم ، کاشکی عاشقت نبودم

اما هستم....

کاش ندونی بی قرارم ، کاش اصن دوست نداشتم

اما دارم....

کاش ندونی که دلم واسه چشات پر میزنه

کاش ندونی که میاد هر روز بهت سر میزنه

کاشکی بارون غمت منو میبرد

کاش ندونی که نگاهم ، خیره مونده به نگاهت

کاش ندونی که همیشه ، موندگارم چشم به راهت

کاشکی احساسمو عشقت ، دیگه میمرد

کاش گلاتو میسوزندم ، کاش میرفتم نمیموندم

اما موندم...

کاش یکم بارون بگیره ، کاش فراموشت کنم من

اما دیره...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــ همه میگن که تو رفتی...همه میگن که تو نیستی...همه میگن که دوباره دل تنگمو شکستی...دروغه..‏!

ـــ به طور عجیبی این ترانه هارو دوس دارم و حس خوبی بهم میدن...حرفای منن!

ـــ چرا خوب نمیشی پس؟بدو خوب شو...تصور اینکه درد داری خیلی وحشتناکه!!

ـــ راستش حتی تصور اینم نداشتم که وقتی بفهمی بعدش چی پیش میاد...دارم می جنگم!با خودم...زمان...احساسام...و تو! امیدوارم موفق شم! دعام می کنی؟! این کوچکترین کاریه که می تونی واسم انجام بدی! دیر اومدی...دیر فهمیدی...

 

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 19:48 نويسنده هنگامه |
آهای تو که عشق منی به فکر من باش یه کمی

به فکر من که عاشقم ولی تو بیخیالمی

به فکر من که بعد تو خسته و بی طاقت شدم

آهای به فکرتم هنوز به فکر من باش یه کمی

آهای تموم زندگیم بی تو تمومه زندگیم

آهای تموم زندگیم رو به غروبه زندگیم

آهای تموم دلخوشیم داری تو غصه میکشیم

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــ ... بعد تو خسته و بی طاقت شدم ... آهای تموم دلخوشیم داری تو غصه می کشیم!!

احساس می کنم این شعر بد جوری منو توصیف می کنه!!گیر کردم...نمی دونم دوست دارم یا نه!! فقط می دونم داشتم احساساتمو می کشتم که یهو یکی پیداش شد نذاش...می دونم بعد از تو آستانه گریم اومده زیر خط فقر! می دونم بعد از تو خسته و بی طاقتم! می دونم داری تو غصه می کشیم....

ـــ می دونی چقدر حالم بد بود وقتی شنیدم دستت....  ولی تو به فکر تنها چیزی که نیستی خودتی و آدمایی که دوست دارن...با همه ی مهربونی ها و پستیات...زندگی کن و خوب باش...امیدوارم خوب شی!

ـــ آهای زندگیم! چطوری شد که تو شدی زندگی من؟!

ـــ عشقِ تو مرا تسلا می‌دهد.
                               نیز وحشتی
              از آنکه این رَمه آن ارج نمی‌داشت که من
 تو را نشناخته بمیرم.
                   تو را نشناخته بمیرم...
                                                                            "احمد شاملو"

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 0:16 نويسنده هنگامه |
تن تو آهنگی است

و تن من کلمه ای است

که در آن می نشیند

تا نغمه ای در وجود آید

سروده ی که تداوم را می تپد

در نگاهت همه ی مهـربانی هاست:

قاصدی که زندگی را خبر می دهد.

و در سکوتت همه صداها

فـریادی که بودن را

تجربه می کـند!

"احمد شاملو"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتی می روی

تمام چیزهای عادی

یادگاری می شوند

حساس می شوند

ترک بر می دارند 

بر مبل نمی شود نشست

که تو آنجا نشسته بوده ای

هوا را نمی شود نفس کشید

که عطر تو آنجا بوده است

وقتی نیستی

همه چیز

تو را یادآوری می کند

تو را و نبودنت را...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــ چقدر خوبه آدم روزاشو با نگاه های گرم یکی شروع کنه که هیچوقت فکر نمی کرده یه روز اینقدر نزدیک و دور می تونسته حسش کنه!! من شبامو فقط به امید این نگاه گرم صبح می کنم!

ـــ گاهی وقت خداحافظی از کسی ، خواسته یا ناخواسته می گیم:"مواظب خودت باش!" مواظب خودت باش یعنی فکرم پیش توئه! مواظب خودت باش یعنی برام مهمی! مواظب خودت باش یعنی نگرانتم! مواظب خودت باش یعنی دوستت دارم! مواظب خودت باش یعنی واقعا مواظب خودت باش!
تو حتی به من فرصت ندادی بهت بگم مواظب خودت باش...اما مواظب خودت باش! لطفا!!

ـــ  دیگه دلمم منو گول می زنه! نه دل عزیز من! بعد ۱۰ آبان چیزی بر نمی گرده به حالت قبل خودش! تو چرا آدم نمی شی آخه؟!! بیشتر از ۴۰ روز گذشته ها...برگرد به خودت!

بعد نوشت: دنیام رو سرم خراب شد!
نباید اینجوری می شد...می تونست همه چی خیلی بهتر باشه...از همین ۲تا می ترسیدم...
اینکه اینجوری شه و خوب نباشی...
اینکه امید اون نگاه گرم پوچ باشه....

ترسای من و من بی خیال...فکر اینکه الان تو چه وضعیتی ای داره دیوونم می کنه...خوب باش!خوب...خدایـــــا مواظبش باش! لطفا...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 0:23 نويسنده هنگامه |
قول بده که خواهی آمد

اما هرگز نیا!

اگر بیایی

همه چیز خراب می شود!

دیگر نمی توانم

اینگونه با اشتیاق

          به دریا و جاده خیره شوم.

من خو کرده ام

          به این پرسه زدن ها

          در اسکله و ایستگاه

اگر بیایی

من چشم به راه چه کسی بمانم؟!

"رسول یونان"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می خندم به باد

که اغلب بی موقع می وزد

می خندم به ابر

که اغلب بر دریا می بارد

به صاعقه نیز می خندم

که فقط می تواند

          چوپان ها را خاکستر کند

و می خندم به . . .

          تا شاد زندگی کنم

من می خندم

          اما دنیا غم انگیز است

          واقعا غم انگیز است!

"رسول یونان"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــ دیگر دوستت نخواهم داشت...مثل قصه ای که شنیده ام ، شعری که گفته ام ، فراموشت خواهم کرد!

ـــ کاش می شد داد بزنم و به همه بگم تو همون خوبی هستی که من فکر می کنم! نمیشه...جراتشو ندارم...حتی جرات رو به رو شدن با تو رو هم ندارم...!
    گاهی وقتا از این هنگامه ی تــــرســـــو بدم میاد و عصبانیم می کنه! ولی سر خودم خالی می کنم...
    اما بعدش این قلب منه که باید جور عصبانیت های من ، از ترسو بودنمو بکشه...!!

ـــ دلم می خواد گوشیمو بردارم و بهت هرچی فحش بلدمو تو یه اس جا کنم و بدم!...لعنتی من اینجوری نبودم...قلبم داشت برای خودم می زد...منو برگردون به دنیای خـــــودمــــ ــــ !
۳۰ روز گذشت...یعنی بعد ۴۰ روز درست میشه؟!

ـــ نامه هام خیلی زیادن! می خوام ۱۰۰ تا بشن...قول بده که همشونو می خونی...قول می دی؟!!

+ تاريخ شنبه دوم مهر 1390ساعت 23:30 نويسنده هنگامه |