رها

آزاد و رها...همچون آینه یی که تکثیرت می کند...!

17 آذر تاریخ انقضای همه ی غمای من...

تولد تو...حس دوباره زندگی کردن من...

24 آذر...یاداور همه ی درد های تو...همه ی درد های من !

 

تو قوی ای...مثل من نیستی که حتا بترسم از بودن کنارت توی اون روز پر از درد...ترس از حرف زدن...از اینکه ندونم چجوری آرومت کنم...

قوی باش..

نه مثل 24 آذر دو سال پیش که نگاهت میکردمو توی چشمات اشک بود...نه مثل وقتی که برگشتیو گفتی آسمونو نگا چ قشنگه که اشک های چشماتو پاک کنی تا من نبینم...

نه مثل اون روز که گفتم مواظب ماه من اینطوری هستی؟گفتی آره دیگه...و با چشمای پر از اشکت بهم نگاه میکردی...

قوی باش...بی غم بمون...

بذار چشم های قشنگت دوباره بخندن...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393ساعت 0:36 توسط هنگامه| |

Empty vessel empty veins 

Empty bottle wish for rain that pain again 

Wash the blood off my face the pulse from

My brain and i feel that pain again...  

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Im fine...Im just not happy! 

Things change but it doesnt mean they get better... 

and People always suck! 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 16:3 توسط هنگامه| |

هنوز هم دیدن عکست بعد مدتها باعث میشه این قلب لعنتی از جا کنده شه...پروپرانول 40 هم دیگه پاسخگو نیست..!

نمی خوام اینطور باشه...
اون لیاقتش خیلی بیشتر از اینهاست.... :(

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 15:31 توسط هنگامه| |

یک صندلی نزدیکتر

به تو نشستن ،

چند قدم بیشتر

با تو راه رفتن ....

خوشبختی

کوچکترین لحظه های

حضور توست... :)

"سید محمد مرکبیان"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــ دوسش دارم...احساس می کنم میتونم بیشتر از این، بیشتر از تو نه اما ، دوسش داشته باشم...

ــ دوق زده ترینم... برای داشتنش!!

ــ مثل تو نیست...حواسش به همه چیز هست...مواظبمه...دوسم داره...هنگام رو دوست داره...

ــ یهو یه سری اتفاقای خیلی کوچیک میفته که آدمو یاد خاطره های تلخو شیرینش میندازه...
  مثل همین که رو همون صندلی بی آر تی نشسته باشیو یادت بیاد اون روزیو که داشتی برمیگشتی خونه و هی بهش فکر می کردیو با خودت می خندیدی...یادت بیاد روزای دوست داشتنشو...روزایی که چقدر زود رفتن...چقدر زود غریبه شد...چقدر زود نگاهش سرد شد.....کاش همه چی یه طور دیگه میشد...یه طوری که قلب آدم کنده نشه....

نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 22:52 توسط هنگامه| |

آنقدر عاشقم

که ديگر

کاری از دست من و اين حواس پنجگانه بر نمی آيد

تا می گويم

او نيست و شايد هرگز برنگردد

آن من ديگر

می خندد

سر بر شانه ات می گذارد

عطر تنت را مزه می کند

و می گويد که از ازل بوده ای در کنار او

اما هيچوقت نبوده ای اينقدر نزديک که حالا

حالا هی

پلک بر هم بگذارم و ببيند تو را

دست بر گوش ها و بشنود صدات را

بخندد و نفس بکشد در هواي تو

و باز بگويد

گفته بودم

که من

مجنون ترين ليلي جهانم...

"حميده واعظ زاده-مادرم"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__ شايد اين بار همه چي فرق کنه...

__ In A RelationShp! Heh!!

نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 16:17 توسط هنگامه| |

من خود به چشم خویشن دیدم که جانم می رود....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__ وقتی طرف زنگ میزنه میگه دیگه دوسش نداشته باش واسه منه!! چی باید بگم آخه من...اینکه من کیو دوس دارم به هیچکس مربوط نیست...! :)

__ تموم شده و من حالم خوبه...شکر...!

__ دیدن لبخند بچه ها دلمو قرص می کنه...کاش همیشه خوب باشن...
    کاش همه ی بچه هایی که مئل فائزه و نیایش مریضن زود خوب بشن.و مئل فائزه ی من قوی باشن...
    خدایا خودت کمکشون کن...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393ساعت 23:26 توسط هنگامه| |

چه بی تابانه می خواهمت

ای دوری ات

آزمون تلح زنده به گوری......

"احمد شاملو"

________________________________

تو ماهی و من ماهیٍ این برکه ی کاشی

اندوه بزرگیست زمانی که نباشی...

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم

اندوه بزرگیست ، چه باشی چه نباشی...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__ میای و میری..دوباره و صدباره...
    رفتی که وابسته نشم؟!رفتی که...
    آره فرق داشتم با همه و فرق دارم هنوز...به قول خودت تو چشمای من عشق بود همیشه...مثل الان...ولی دیگه دیره...

__ خوب نیستم...اما زنده ام کماکان!
    خرد شدم...پودر شدم!! تو چند ثانیه پودر شدم!!
    برای تموم کردن همه ی این چند سال به توضیحت احتیاج دارم...باید از خودت بشنوم که داری میری و مال یکی دیگه میشی تا آخر عمرت...باید بشنوم می فهمی؟!!

__ اولین پگاه 1/10/37
    آخرین نگاه 24/8/91
    درست یک هفته بعد از تولدت....دست فردای اون روز....
درد....درد....و کلی درد....!

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 3:57 توسط هنگامه| |

این همه طفل معصوم هر روز دارن کشته میشن...و چشماشونو می بندن...

نیایش ها روی تخت بیمارستانن و نگاهشون از چند سالگی یا حتا چند ماهگی به زندگی خستست...

اونوقت من میگم تو چرا نیستی...چرا نمیای! چرا برنمیگردی...

نیستی که نیستی!

می خوام صدسال نباشی....

از خودم بدم میاد....

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 0:14 توسط هنگامه| |

Trying to Be a Doctor...

Just it!

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 0:12 توسط هنگامه| |

 

زمان کم می آورد

             پیش نگاهم،

دست می اندازم

             به خاطره ای دور،

گم می شوم در نگاه ، لبخند ، صداش...

مرگ را  پس می زنم

              در رویای با او....

                                           "حمیده واعظ زاده(مادرم،جانم)"

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

__ اون روز زنگ زد...بهم گفت دوسم داری...میگفت انقدر دوسم داری که واس خاطر مشکل کوفتیت حاضری ولم کنی! پرسیدم چ مشکلی نگفت...گفت همینو بدون که عاشقته...اونقدر که اون دوسٍت داره تو دوسٍش نداری!
ترسیدم...همون روز ازت خواستم قول بدی که همیشه بمونی...قول ندادی...گفتی دوباره چی شده از این حرفا میزنی آخه زندگی من....گفتم هیچی فقط قول بده...اما قول ندادی...بحثو عوض کردی...
قول ندادی چون می دونستی آخرین لحظه های بودنته...و رفتی! همینقدر احمقانه...بدون خدافظی...بدون هیچ حرفی!
__ دلم از اون لحظه هایی می خواد که از کنار هم مثل دوتا غریبه رد میشیمو زل می زنیم به هم...
          از اون لحظه ها که مجبوریم رو ب روی هم بایستیمو وانمود کنیم نمیشناسیم همو...
          از اون لحظه ها که عشق تو چشمامونو می خوایم به نفرت تبدیل کنیم که دوباره دور شیم از هم....
          از اون لحظه ها که خندمون گرفته و تا چشممون به هم میفته ابروها گره میخوره...!

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم تیر 1393ساعت 2:3 توسط هنگامه| |

Design By : Mihantheme